خانه به دوش

زخمی

Posted in dam serious by خانه به دوش on 18 مه 2008

لحظاتی هستند که متفاوتند. مصیبتهایی هستند که برگشت ‌ناپذیرند. گر چه در ظاهر مثل بقیه لحظات خواهند گذشت و کسی چیزی نخواهد دانست. شاید اگر بازگویشان ‌کنی، موزیانه پیش‌ِ پا افتاده به نظر آیند. اما تو خود میدانی که از پس ِآنها، تو دیگر همان قبلی نخواهی بود.

از همین لحظات‌اند آنوقتی که محبوبترین عزیزانت، آنانیکه به سفیدی و پاکی و درستی‌شان چنگ انداخته بودی و اقتدا کرده‌ بودی برایت رنگ ببازند. مثل خودت شوند؛ خاکستری تیره.

اگر دیدی نزدیک‌ترین دوستت و همدل‌ترین یارِ غارت در لحظه موعود رسم معرفت و همدلی بجا نیاورد.
اگر خواندی که پیشوایت در لابلای صفحات تاریخ چه اعمال نابخشودنی مرتکب شد.
اگر دانستی یار محبوبت ، با دیگری نرد عشق بازی ‌کرد.

تو خوب این لحظات را می‌شناسی اگر تابه‌حال به ملاقاتت آمده باشند. نادرند ولی جاودانه. در این لحظات کاری از دستت نمی‌آید. نه بخشش معنی میدهد و نه انتقام. جور دیگریست انگار. همه دنیا عوض میشود. دلت سخت در هم می‌پیچد و تو ناتوان حتی از گریستن تنها نظاره‌گری بر مصیبت. عذاب اصلی‌ات همین است.

به گاه این لحظات، اتفاق دلخراشی برایت می‌افتد. حتی اگر تو خود متوجه نباشی؛ روحت برای همیشه فلج میشود. شک نکن؛ تا به آخر عمر روحت را به روی ویلچر خواهی کشید. معلول و زخمی. بر خلاف جسم، زخم روح را مرهمی نیست. هر اتفاق دیگری فقط بدترش میکند و زندگی سراشیبی غمبارش را نشانت می‌دهد. تنها شاید پاشیدن گَرد فراموشی‌ موقتا‍ً مسکّنی باشد برایت. درمان را اما فراموش کن.

اگر نمی‌خواهی به یک هیولا تبدیل شوی، تا پایان راه باید با او بسازی. روحت را میگویم. و بدانی که دیگر هیچگاه نخواهد توانست همقدم و همراه با روح دیگران در چمنزارها بدود و شادمانی کند. اگر بخواهد زیاد سرزندگی کند، مثل کهنه سربازان، زخمهایش بر او نهیبِ درد میزنند و او باز می‌ایستد. دستی بر زخمانش میکشد و دردمندانه به آسمان نگاه میکند. دردِ این زخمهایِ وفادار و قدیمی از رگِ گردن به او نزدیکترند.

Advertisements

7 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. غريبه نيستم said, on 18 مه 2008 at 9:53 ق.ظ.

    سلام
    کاشکي فقط درد بود و عقب موندن از شادي بقيه! اگه نادر نبودندو روحت توي يکي از اين لحظات از شدت و عمق زخمهاش بميره و ديگه تنفس مصنوعي جواب نده چي
    درواقع زخمها اون موقع روحتو ميکشن که ميبيني اعتقادات و ايده آلهايي که يک عمر باهاشون زندگي کردي و موقعي که کم مياوردن چشماتو بستي و توجيهشون کردي و بهشون شاخ و برگ دادي تا بتوني روشون بشيني يا از اونها تاب بخوري ديگه حتي براي زخمهات مرهم هم نميشن و فقط براي توجيه دليل زخمي شدنت بكارميرن. شايد هم خيلي لطف کنن و بهت يه دستمال بدن تا اشکاتو پاك کني. البته دلم رو خوش کردم جمله آخر اون پست خيانتت اينجا مصداق داشته باشه.
    ولي خودمونيم زندگي با جسد يه روح هم دنيايي داره ها!
    راستي من هم جوياي احوال شما هستم. ميگفتن حسابي درگير پايان نامه هستي (ولي بين خودمون باشه من که باور نکردم!). موفق باشي.

  2. جلال said, on 18 مه 2008 at 10:49 ب.ظ.

    این حس رو تجربه کردم. راست میگی. خیلی هم خوب سختی شو توصیف کرده ای.
    زخمهای من هم درمان نشدند…

  3. ما said, on 19 مه 2008 at 8:13 ق.ظ.

     

  4. ايثار نژادقلي said, on 19 مه 2008 at 12:04 ب.ظ.

    اگر درست فهميده باشم، همبستگي معني داري بين زخمهايي كه توصيفشان كرديد و افكار دقيق، نگاههاي عميق و قلمهاي شكافنده و مؤثر وجود دارد. فقط نمي دانم كداميك دليل ديگري اند. آيا رنج كشيدن و صبر كردن تنها راه عميق شدن است يا سهم روحهاي دقيق و حساس از زندگي تنها زخم و صبر است؟ به نظر مي رسد بعضي ها مي توانند با كمي نفرت ورزي زخمهاي روحشان را مرهم نهند. اما روحهايي كه به پستي متنفر بودن تن نمي دهند، زخمهايشان بي مرهم مي ماند.
    آيا عشق ورزيدن به همه انسانها، عشق به وطن و يا ايمان آوردن به يك حقيقت در خالصانه ترين شكل خود دقيقاً به معني زخم برداشتن، رنج كشيدن و صبر كردن هستند؟ آيا تلاش واقعيات براي شكستن هر بتي كه به حقيقتش ايمان مي آوريم و مي پرستيمش، تلاشي خيرخواهانه براي ژرف انديش تر كردن ماست؟
    وبلاگتان عميق و دوست داشتني است، چون بتها را هدف گرفته و به روحها زخم ميزند.

  5. b said, on 19 مه 2008 at 5:32 ب.ظ.

    چند روز پيش پسر دو ساله من يه نقاشي كشيد شبيه همون كه گذاشتي اون بالا. دارم فكر مي‌كنم كه احتمالا زخمي كه يكي دو ماه پيش به خاطر «ترك شير مادر» روي دلش موند اونو چنان عميق كرده كه همه‌اش از اون نقاشي‌ها مي‌كشه.
    با خودش فكر كرده كه نزدیک‌ترین دوستش و همدل‌ترین یارِ غارش در لحظه موعود رسم معرفت و همدلی بجا نیاورده. خراش روح و نگاه دردمندانه‌اش را بعد از چند ماه هنوز مي‌بينم…
    و اين اولين زخميه كه روي دلمون همه ما مي‌مونه!!

    كسي به دل نگيره لطفا. فقط مزاح بود.

  6. مهدي said, on 19 مه 2008 at 7:10 ب.ظ.

    وسوسه گرفتن ماهي برزگتر، خيلي ها رو به كام نهنگ فرستاده!

  7. مریم همتی said, on 4 ژوئن 2008 at 4:30 ب.ظ.

    «گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است.»


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: