Wreck
از این وبلاگ کوچک و متروک و فیلتر شده دیگر کسی رد نمیشود. مدتهاست هیچ صدایی در آن شنیده نمیشود جز موجهای کوچک آب که به زیر نوشتههایش میخورند و بدنهاش را آرام آرام تجزیه میکنند.

توی پیشخوانش آمدم امروز. آنجا هم آب نفوذ کرده. کف اتاقش خیلی لیز بود. بیشتر به خاطر یک لایه جلبکهای سبز و قشنگ. دیوارههایش مأمنی شده بود برای موجودات خیس و لیز و کوچک. که برای خودشان مستقل از من و کشتی زنده بودند. بوی آب میدهد و نمک دریا. صدای موجها اما همان است که بود. از پنجهزار سال قبل تا حالا. دلم گرفت. چیزی را انگار جا گذاشتهام توی عرشه کوچکش. هم اینجا و هم توی یکی دو شناور دیگری که به اسکلههای دوری در اینترنت بسته بودم.
درواقع اما آمدهام باز چیزهایی را بگذارم و برم. پیش از آنکه برای همیشه در عمق اقیانوس اینترنت بدون ناخدا رها شود و ردپایی شود باستانی از آدمهایی ناشناس و حکایت گنگی از سفر و مسافران. این به هر حال سرنوشت محتوم و مشترک همه وبلاگها و همه کشتیهاست. حداقل به این دلیل که صاحبانشان تا ابد عمر نمیکنند. هنوز هم رسم نشده که پسوردهای زندگی را توی وصیتنامه برای وراث بیحوصله مرقوم کنند.
من خستهام از نظر داشتن. ولی انگار خیلی درمانی ندارد. گویا آنها که مبتلایند همیشه نظر دارند تا روزیکه نهایتاً بمیرند و آرام شوند. برای همین شاید تعدادی از خیل نوشتههای نیم-نوشتهٔ مثلاً سیاسی را اینجا بگذارم تا از شرشان خلاص شوم. بعد اگر سرم روی گردنم باقی بود، شاید، فرصت کنم کمی از چیزهای بهتر بنویسم. چیزهای واقعیتر. دوست دارم وقتی این کشتی کوچک شکسته را برای همیشه ته اقیانوس اینترنت هل میدهم و رهایش میکنم تا پائین برود و آرام در کف دریا برای سالها جا خوش کند و دوران طلایی پوسیدن را آغاز کند و آکواریومی شود برای رهگذران و گردشگران یا شاید شبی سرپناهی برای کوسهماهیِ گمکرده راه، چیزهای خوبتری از تحلیلهای سیاسی در آن پیدا شود. باید کمی از چیزهای قشنگتر در آن نوشت؛ مثل نقاشی، مثل فلسفه اروپایی، مثل مرگ در یک هوای آفتابی.
از موتورخانه که چیز زیادی نمانده، بروم ببینم قطبنمایش سالم است.
باورم نشد… یهو دیدم اینجا را میشناسم و نویسندهاش را بسیار دوست میدارم
شادمانم از بازگشتت
اما غرقش نکن! بگذار همهی تاریخِ بالیدنِ تو یکجا باشد… بگذار پیوستگی بر گسستن چیره شود! بگذار زنجیرهای تاریخی و شخصی نوشتههایت را به هم پیوند دهد! بگذار اینجا بماند دوستِ من!
Congratulations and thank you. Eager to see more.
البته خیلی ها هم مثل من سوار این کشتی می شوند ولی مخفیانه و بی صدا و خوب دوست ندارند کشتی را رها کنی
نخطه
.
.
.
.
یعنی منم هستم
بی انصاف…
بچه کوسه ماهی اومد کنار ساحل شنا کنه ،باز سرشو کرد زیز الوارهای شکسته کشتی به گل نشسته ، پراز باروت نم دار جلبکی بود ، صندوق صندوق ،
فکر کرد شاید بار همه دصندوقها باروت نباشه حتمابار بعضیشون شعر و فسفه و روزهای آفتابیه دلش خواست در اون صندق تهی رو اونجا که تاریکتره رو باز کنه