خانه به دوش

حقیقت خود را کفایت میکند

Blue Blood

با 24 دیدگاه

از سخت‌ترین و اساسی‌ترین مصیبت‌های آدمیان، مهم نبودنشان است. این مسئله خود را در اشکال متعدد دیگری از دردها و رنج‌ها مخفی میکند و گاهی ریشه‌یابی آنها را کمی دشوار می‌سازد. به طور ریشه‌ای اما مسئله همین بی‌اهمیت بودن است. نزد دیگران، نزد تاریخ، نزد هستیِ بینهایت گسترده و بی‌احساس، نزد گذشتگان و آیندگان و بالاخره نزد خدایی که از هر چیز و هر کسی هر تعداد که بخواهد آناً خلق میکند و با خونسردی می‌میراند.

چندان تفاوتی نمی‌کند اگر کسی بتواند برای خود جفتی دست و پا کند که حداقل نزد او مهم‌ترین باشد یا عمرش را تماماً صرف آن کند تا بلکه میراثی و نامی در گوشه ناچیزی از تاریخ بجا گذارد و یا به قضاوت حلقه بسیار محدودی دل‌ببندد تا با تلاشش در طی زمان در آن حلقه صاحب اعتبار و محبوبیت و اهمیتی شود؛ چون اگر خرده‌ای واقع‌بین باشد سوگوارانه درخواهد یافت که همچنان برای جهان هیچ پدیده مهمی نیست. کرور کرور کرور بهتر از او، و بدتر از او، آمده‌اند و رفته‌اند و خواهند آمد و خواهند رفت…

از همین روست که آن برگزیدگان تاریخ، پیامبران (و نزد شیعیان، معصومین)، نمی‌توانند یک همدردی واقعی و اصیل با دیگران داشته باشند. زیرا آنگاه که انسانی نزد خود می‌داند که برگزیده تاریخ و مهمترین موجود هستی است و این را به دیگران نیز اعلام می‌دارد، هیچ تلخی قابل مقایسه‌­ای با آن درد “هیچ بودن” دیگر آدمیان در زندگیش ندارد. او تفاوتی بنیادین با من و شما دارد و بخواهد یا نخواهد به‌ کلّی متعلق به گونهٔ دیگریست.

نوشته شده توسط خانه به دوش

ژوئن 13, 2008 در 7:46 ب.ظ

ارسال شده در gods' stuff, philosophy

24 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. به غیر از پیامبران دیگرانانی هم هستند که نمی توانند با دیگران همدردی اصیل داشته باشند، چون همیشه فکر می کنند دارند بار سنگینتری از غم را می کشند و نگاه ژرفتری دارند مه عامه ندارند و نمی بینند. این ها کسانی هستند که در عین این که هزاران نفر را در کنارشان دارند، همیشه تنها هستند. چون آن همگی را نمی بینند.

    pooneh

    ژوئن 14, 2008 at 9:31 ق.ظ

  2. عجب كامنت سنگيني؛
    زدي ضرباتي، ضربتي نوش كن!

    b

    ژوئن 14, 2008 at 11:15 ق.ظ

  3. خدایان از برهم زدن خواب عروسکانشان خشمگین می شوند

    Amir

    ژوئن 16, 2008 at 4:03 ق.ظ

  4. تجربیات انسانی قویاً بر این نکته تأکید می کنند که اهمیت دادن هیچ انسانی به ما نمیتواند درمان این زخم دیرین باشد. مرهم بله ولی درمان هرگز. شاید لازم باشد ولی کافی هرگز. اگر فردی را بیابیم که برایش مهم هستیم و پس از چندی او به اقتضای محدودیتهای انسانی به ما اهمیت ندهد که این خود مصیبت دیگری است برایمان. و اما تنها پس از آن که چندی با تمام توان انسانیمان به یکدیگر اهمیت دادیم شاید بخت یارمان شود و فرصت بیابیم که به عمق این راز پی ببریم که اهمیت داشتن، عاشق بودن، معشوق بودن یا هر مفهم رضایت بخش دیگری را تنها می توانیم در وجود خودمان جستجو کنیم. شاید این همان کیمیایی است که جنس انسانها را عوض می کند.
    پیامبران که هیچ، فکر نمی کنم نظر تاریخ، هستی یا دیگران حتی برای بسیاری از مصلحانی که معتقد به هیچ خدایی نبودند، چندان مهم بوده باشد. و اما در مورد هیچ بودن از منظر خدا فکر کنم هیچ انسانی از جنس ما نتواند با پیامبران همدردی کند.

    این

    ژوئن 16, 2008 at 9:33 ق.ظ

  5. پاراگرافِ آخر همچون نوزادی ست که استادانه از دلِ این متن بیرون آمده است. این قابلگی کار هر کسی نیست.
    به جرات می گویم که تا به حال ندیده بودم کسی از این منظر به پیشوایانِ دینی نظر کند.
    این وبلاگ را بسی همدلانه می خوانم!

    مخلوق Creature

    ژوئن 17, 2008 at 2:12 ق.ظ

  6. اما مگر پیامبران (و نه معصومین) اول اش آس و پاس هایی مث بقیه (چوپون و خیاط و نجار و…) نبودن؟

    حسن

    ژوئن 30, 2008 at 10:14 ق.ظ

  7. [...] Blue Blood از سخت‌ترین و اساسی‌ترین مصیبت‌های آدمیان، مهم نبودنشان است. ای� [...] [...]

  8. به گمون‌ام: از سخت‌ترین و اساسی‌ترین مصیبت‌های آدمیان «بودن»شان است.

    رها

    جولای 4, 2008 at 6:18 ب.ظ

  9. salam!
    man ba shoma mokhalefam. har vaght hame chiz behem feshar miare va harvaght ehsas mikonam jazebe ziad shode va ie chize dagh too galoom gir karde faghat ba 1 chiz aroom misham… va oonam be iad avordane ine ke 2 doniaie be in bozorgi man hich mohem nistam! bad ie ho aroom misham va vazne oon koohi ke roo sinam bood kam mishe. chon mohem boodane oonam ba mohem naboodane man mire!hamin…l
    rasti! man nemidoonam shoma ki hastin .hamin joori ke az linke doostam hei miraftam be saeie taze va linke badi, ie ho az inja sar dar avordam
    khoob bashid
    :)

    m

    جولای 4, 2008 at 9:21 ب.ظ

  10. كلام همه چيز را كوچك و بي ارزش مي‌كند در حد اتصال چند حرف. كهكشان، انسان، گل، پوچ …
    در اين ميان يك راه حل براي بازگشت آنهمه عظمت، سكوت است با ديده‌گاني باز‌. و گهگاهي ناله‌ي از سر شوق. بدون كلام. همچون اجداد اوليه‌مان.

    مهدي

    جولای 6, 2008 at 8:31 ق.ظ

  11. سلام
    اين آر-اس-‌اس چقدر چيز مزخرفيه! اگه نبود، روزي چند بار سري به وب‌لاگت مي‌زدم لااقل.
    چرا ديگه نمي‌نويسي؟

    b

    جولای 6, 2008 at 9:03 ق.ظ

  12. سلام
    من وبلاگت رو ديدم ولي هيچي به ذهنم نرسيد كه اينجا بنويسم. غير از سه تا نكته كلي:

    1-من وقتي نوشته‌ها رو خوندم به نظرم رسيد كه تو هنوز خيييلي (ي هاي اضافي صنعت مبالغه است) مذهبي هستي.
    2-ناراحت مردن نباش. ما همه ميميريم. مهم اينه كه ما جاودانه هستيم. دليلش باشه واسه بعد ولي اجمالاً بخوام بگم نظرم مشابه با ممد هستش البته مال من بهتره ولي خوب خيلي شبيهن.
    3-من يه خورده گيج شدم وقتي اين چيزايي كه نوشتي رو خوندم. تازه ماشالله كامنت‌ها پيچيده‌تر بود. بابا يه چي بگيد آدم بفهمه.
    4-يا حضرت عباس….

    امين

    جولای 6, 2008 at 7:02 ب.ظ

  13. سلام
    من يه چيزي يادم رفت بگم
    اين چيزايي كه تو راجع به پيغمبرا نوشتي مشابه با اولين پست منه. به نظر مياد تو به اين بنده‌هاي خدا حسودي مي‌كني و در نتيجه نمي‌توني دوستشون داشته باشي. اگه بخواي دوستشون داشته باشي بايد اصلاً يادت بره كه اين فرستاده خدا هستند و يا بايد تعريف خدا رو عوض كني. در هر حال دوست داشتن چيز مهميه.

    امين

    جولای 6, 2008 at 7:07 ب.ظ

  14. سلام من هم وبلاگی زدم. عالی بود. لینکت کردم

    عباس یکرنگی

    جولای 9, 2008 at 9:02 ق.ظ

  15. كجائيد؟ مي دونيد از سخت‌ترین و اساسی‌ترین مصیبت‌های آدمیان، اين است كه يكي پايه هاي فكريش را زير سوال ببره و بعد آدم را تو اون گيجي رها كنه.

    يك دوست

    جولای 11, 2008 at 2:30 ب.ظ

  16. مي دانيد مساله اينجاست كه شما انساني را كه اومانيسم تعريف مي كند سعي مي كنيد با انساني كه دين تعريف مي كنيد جمع كنيد و خوب همين است كه گرفتار چنين تضادي مي شويد. …بگذاريد راحت تر بگويم از ديد دين انسان ها اگر چه در “عرض” شبيه هم اند دوتا چشم دو تا گوش يك دهان و… و خوب تا اينجاي حرف تان را قبول دارم(اين واقعن خفه كننده است خودم گاهي توي مترو از ديدن اين همه آدم حالم بهم مي خورد!) اما در “طول” اين طور نيست…اگر بخواهيم از اين خفگي خلاص شويم بايد در “طول” حركت كنيم. همان كه در تفكر عموم به ان “بالا” رفتن مي گويند…حركت در طول به نوعي نزديكي به حقيقت هستي است كه حقيقت دروني ما هم هست…
    اما انساني كه اومانيسم تعريف مي كند موجود تنهاي بيچاره ايست كه تنها در خودش راه مي رود…مي دانم اين حرف ها قدري ناملموس است…خودم هم هنوز دارم بهش فكر مي كنم! ….درك “طول” و “عرض” چيز ساده اي نيست…
    كامنت پونه را ببين! كاملن راست مي گويد هر انساني به اندازه اي كه در طول بالا رفته باشد تنهاست و بي همدرد ..در واقع درست است كه آنكس كه بيشتر مي داند از همه تنها تر است اما همه ي ما به نوعي با دانسته هايمان تنهايي ايم مگر اينكه از شر اومانيسم خلاص شويم و “انسان” را درست بفهميم….يه كم بهش فكر كن…مي داني جواب خيلي سوال ها را
    آدم تنهايي بايد بفهمد..

    يگانه

    جولای 13, 2008 at 6:24 ب.ظ

  17. این آر اس اس خیلی هم خوبه!! آدم شصت بار نمیاد اینجا ببینه آپ نیست.
    فط یکی به من یاد بده چه طوری میشه ازش استفاده کرد!!

    جلال

    جولای 14, 2008 at 9:46 ب.ظ

  18. pas kojaieed? chera neminevisid?

    MA

    جولای 15, 2008 at 9:55 ب.ظ

  19. راستش من “میگل د اونامونو” رو یه روز است که شناختم اونم فقط با خوندن کتاب هابیل! اما گویا تو خیلی با نوشته هاش انس گرفتی. وقتی “زخمی” رو میخوندم فهمدم.
    تازه میخواستم از دست کیرکگارد خلاص بشم گیر این یکی افتادم. شاید بهتر باشه بگم میخواستم خودم و بیشتر درگیرش کنم که “میگل د اونامونو” رو پیدا کردم.
    ——-
    نوشته هات و دوست داشتم.
    شاد باشی

    کاوه

    جولای 23, 2008 at 4:22 ب.ظ

  20. I agree with MA, I thought you are going to write more
    looking forward to read more from you,

    pooneh

    جولای 24, 2008 at 8:24 ب.ظ

  21. با درود:
    خوشحال شدم که از وبلاگ نسرین به ایجا رسیدم.
    تقریبا همه مطالبتان را خواندم. قلم شیوائی دارید موفق باشید.

    سیاوش کاویان

    جولای 27, 2008 at 9:30 ق.ظ

  22. در جواب كامنت تان:
    شما همان طور که قبلن هم برایتان نوشتم دردرک طولی و عرضی مشکل دارید. خدایی که شما فهمیده اید با “فرعون” ی که شناخته اید فرقی ندارد! موجودیست در عرض باقی موجودات که یه کمی قدر تر است! و به نظر می رسد دل پری هم ازش دارید و بدتان نمی اید با او کشتی بگیرید!(اشاره به عقاید یهود که خدایشان در کشتی با موسی شکست خورد و مجبور شد رشوه بدهد که ضایع نشود!)
    خدای شما البته که یک بت دست ساخته است و بی خاصیت و با خدای توحیدی در تضاد کامل.
    خدا/الله/اله/ربی که من از آن سخن می گویم حقیقت این هستی، موجودات، زندگی، من و حقیقت خود شماست. یه کمی فلسفه بخوانید! :پی

    يگانه

    جولای 27, 2008 at 10:05 ق.ظ

  23. بعضي روزها به اين‌جا فكر مي‌كنم… به خانه‌به‌دوشي‌اش.

    گاوخوني

    آگوست 27, 2008 at 5:12 ب.ظ

  24. تا زماني كه دنيا،تاريخ و هستي را چيزي جدا از خود بدانيم فكر ميكنيم هيچ هستيم.مساله اينه كه اگر شما بزرگترين عددي كه به ذهنتون ميرسه رو بر بينهايت«تقسيم»كنيد،و اون رو «در برابر» بينهايت قرار بديد،حاصل تقريبا صفر ميشه.ولي اگه حتي كوچكترين عدد رو اين بينهايت«اضافه»كنيد؛به چيزي بيش از انچه كه داشتيد بدست مييارين. ميبينيد!نتيجه گيريهاي ما صرفا وابسته به مسير فكريمونه.

    the one

    فوریه 27, 2009 at 12:29 ق.ظ


پاسخ دهید