خانه به دوش

حقیقت خود را کفایت میکند

Archive for می 2008

السمیع

with 5 comments

خداوندی که شخص­‌گونه نباشد، به این معنی که نتوان با او سخن گفت و مخاطبش قرار داد، از نگاه انسانی با خدائی که وجود ندارد تفاوتی نمی‌کند. اگر خداوند را فقط نوعی روح و قانون و سرنوشت حاکم بر جهان بدانیم، صرفاً همان خدای طبیعت را توسعه داده‌­ایم. انگار مثلاً در قوانین حاکم بر جهان به وحدتی جادویی قائل باشیم. نوعی فیزیک جدیدتر.

«السمیع» بودن خداوند مهمتر از آنیست که ممکن است در نظر نخست دیده شود. شبیه به آنچه فلسفه جدید به عنوان دریافت مهمش در قرن بیستم یادآور می‌شود که «تعقل» و «سخن گویی» تماماً در یکدیگر تندیده شده­‌اند، گمان میکنم مفهوم «خداوند» نیز از مفهوم سخن گفتن و «دیالوگ» قابل جدا کردن نباشد. خدا در وهله نخست آنیست که بتوان با او سخن گفت و این انتظار را داشت که ما را بفهمد. انسان‌گونه.

Written by خانه به دوش

می 28, 2008 at 6:55 ب.ظ

ارسال شده در gods' stuff, philosophy

انما الحياة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر في الاموال و الاولاد

with 15 comments

هر آنکه گوینده این کلام بوده، بی‌گمان بهره‌ای سترگ از خرد داشته است.

Written by خانه به دوش

می 26, 2008 at 10:02 ق.ظ

ارسال شده در Uncategorized

زخمی

with 7 comments

لحظاتی هستند که متفاوتند. مصیبتهایی هستند که برگشت ‌ناپذیرند. گر چه در ظاهر مثل بقیه لحظات خواهند گذشت و کسی چیزی نخواهد دانست. شاید اگر بازگویشان ‌کنی، موزیانه پیش‌ِ پا افتاده به نظر آیند. اما تو خود میدانی که از پس ِآنها، تو دیگر همان قبلی نخواهی بود.

از همین لحظات‌اند آنوقتی که محبوبترین عزیزانت، آنانیکه به سفیدی و پاکی و درستی‌شان چنگ انداخته بودی و اقتدا کرده‌ بودی برایت رنگ ببازند. مثل خودت شوند؛ خاکستری تیره.

اگر دیدی نزدیک‌ترین دوستت و همدل‌ترین یارِ غارت در لحظه موعود رسم معرفت و همدلی بجا نیاورد.
اگر خواندی که پیشوایت در لابلای صفحات تاریخ چه اعمال نابخشودنی مرتکب شد.
اگر دانستی یار محبوبت ، با دیگری نرد عشق بازی ‌کرد.

تو خوب این لحظات را می‌شناسی اگر تابه‌حال به ملاقاتت آمده باشند. نادرند ولی جاودانه. در این لحظات کاری از دستت نمی‌آید. نه بخشش معنی میدهد و نه انتقام. جور دیگریست انگار. همه دنیا عوض میشود. دلت سخت در هم می‌پیچد و تو ناتوان حتی از گریستن تنها نظاره‌گری بر مصیبت. عذاب اصلی‌ات همین است.

به گاه این لحظات، اتفاق دلخراشی برایت می‌افتد. حتی اگر تو خود متوجه نباشی؛ روحت برای همیشه فلج میشود. شک نکن؛ تا به آخر عمر روحت را به روی ویلچر خواهی کشید. معلول و زخمی. بر خلاف جسم، زخم روح را مرهمی نیست. هر اتفاق دیگری فقط بدترش میکند و زندگی سراشیبی غمبارش را نشانت می‌دهد. تنها شاید پاشیدن گَرد فراموشی‌ موقتا‍ً مسکّنی باشد برایت. درمان را اما فراموش کن.

اگر نمی‌خواهی به یک هیولا تبدیل شوی، تا پایان راه باید با او بسازی. روحت را میگویم. و بدانی که دیگر هیچگاه نخواهد توانست همقدم و همراه با روح دیگران در چمنزارها بدود و شادمانی کند. اگر بخواهد زیاد سرزندگی کند، مثل کهنه سربازان، زخمهایش بر او نهیبِ درد میزنند و او باز می‌ایستد. دستی بر زخمانش میکشد و دردمندانه به آسمان نگاه میکند. دردِ این زخمهایِ وفادار و قدیمی از رگِ گردن به او نزدیکترند.

Written by خانه به دوش

می 18, 2008 at 5:16 ق.ظ

ارسال شده در dam serious

در این دیار مه‌آلود

with 5 comments

با حفظ فروتنی‌ات و با تمامی قوایت، انسان باش و از دریافت‌های انسانی درونت پیروی کن. هیچ چاره‌ دیگری نیست برادر.

هیچ تضمینی هم.

در انتها اگر به وصال فرشته گریزپای سعادت نائل شدی، گوارایت باد؛ و اگر به صخره‌های سهمگینِ شکست کوفته شدی، باز هم از زندگی‌ات یک تراژدی بلند انسانی خلق کرده‌ای؛ نه دلقک شده‌ای و نه یک داستان عبرت‌آموز برای کتابهای داستان راستان.

Written by خانه به دوش

می 15, 2008 at 11:24 ب.ظ

ارسال شده در Uncategorized

The Mist – این فیلم را ببینید

with 6 comments

انسان متمدن اکنون فاصله زیادی از انسان طبیعی گرفته است. انسان طبیعی که محصول دوره تکاملی طولانی خود بوده، تازه لازم است که بعد از تولد، سالها دوره‌های آموزشی طی کند و مدرسه و مهدکودک برود تا علاوه بر آنچه توسط ژنوم زیستی به او منتقل شده، چیزهای زیاد دیگری را هم بیاموزد که همان دستاورد و میراث تاریخ هم نوعانش است. البته در صورتیکه بخواهد یکی از آنان تلقی شود. این پوسته جدید متشکل از آموزش ها، پیش فرض‌ها، بدیهیات و عرفیات بر روی ذهنیت یک انسان، در طی دوران بسیار زخیم شده و راه را برای مطالعه برخی از ریشه های نژادمان دشوار کرده است.

یکی از راههایی مورد علاقه آنتروپولوژیست ها برای مطالعه این ریشه ها، رصد کردن انسانهایی است که تمدن ابتدایی‌تر و سبک‌تری دارند طوری که بتوان از پشت آن راحت‌تر ریشه ها و اعقاب انسانی‌مان را دید زد و آن پدربزرگ‌های مشترک را بهتر فهم نمود. از اینرو قبایل بدوی آفریقا یکی از منابع غنی مطالعه برای انسان‌شناس‌ها و روانشناس‌ها به منظور ملاقات با جدّ بزرگ طبیعی‌مان است. و هم آنجاهاست که میتوان ریشه خیلی از چیز ها، و منجمله خدایان را، جستجو نمود.

کارگردان فیلم های مشهور دالان سبز و رهایی از شاوشنگ، بعد از هشت سال بالاخره فیلم جدیدی روی پرده فرستاده است. مه، فیلمی در ژانر ترسناک و علمی تخیلی، ولی با درون‌مایه‌ای انسان‌شناسانه است. این فیلم آنچه را از بشر برهنه شده از جهاز تمدن و عاری از آموزه های گول‌زننده اجتماعی میخواهیم ببینیم برایمان به تصویر می‌کشد اما نه در قبایل آفریقایی؛ بلکه درون یک سوپرمارکت آمریکایی!

ترس، ترس عمیق و واقعی، همان کیمیایی است که مستقل از خاستگاه اجتماعی‌ فعلی‌مان، به‌ناگاه ما را به پدران باستانی‌مان مانند می‌کند. و این فیلم به خوبی این نقطه ضعف را به رخمان کشیده ‌است؛ با شبیه سازی آنچه زمانی واقعاً بر سر ذهنیت پدران طفلک‌مان آمده است در مواجهه با جهانی نامفهوم و ناخوانا.

فیلم را حتماً ببینید. با نگاهی دین‌پژوهانه. و مطمئن باشید ظرایف غافلگیر کننده زیادی در انتظارتان است. در کنار دیگر ماجراهای میخکوب کننده فیلم، شاهد ظهور مینیاتوری یک مذهب نیز خواهید بود. خواهید دید که در شرایط استثنائی و بواسطه ترس و مواجهه با امری توضیح داده ‌نشده و کاملاً بدیع و مرموز، چه راحت این انسان بزک کرده به بدویت خویش باز میگردد و حتی تا آداب مطرودی مثل قربانی انسان در معبد خدایان پیش میرود. مذهب می‌سازد، تجربه دینی میکند، مخالف کشی میکند و فتنه به‌پا میکند؛ این همه، فقط در طی دو روز و درست در قلب تمدن رخ می‌دهد. شاید هم حتی پی ببرید که که چرا پیامبران معمولاً شهید می‌شده‌اند در طول تاریخ!

فرانک دارابونت باز هم شاهکاری خلق کرده است. با نگاهی نسبتاً منفی‌تر به مذهب ( و به مخالفین و موافقین سر سخت آن) و در تحسین اخلاقِ فارغ از حسابگری. این تغییر موضع ظریف نسبت به مذهب در طی دو فیلم پیاپی‌اش، شاید اثرات واقعه‌ایست که در فاصله میان این دو فیلم رخ داده است. در سپتامبر سال 2001.

Written by خانه به دوش

می 13, 2008 at 11:33 ب.ظ

ارسال شده در Movies, evolution, gods' stuff

بدون شرح

with 10 comments

ارزیابی میزان تحقق «آرمانها دنیوی» یک دین، احتمالاً تنها محک واقعی برای ارزیابی صحت «ادعاهای متافیزیکی و ماورائی» دین مذبور است.

پ.ن. البته شاید این ارزیابی فقط بعد از یک انتگرال‌گیری دوگانه روی همه زمانها و همه مکانها حاصل شود!

Written by خانه به دوش

می 12, 2008 at 5:27 ق.ظ

ارسال شده در gods' stuff, philosophy

کارل

with 10 comments

به حق باید اذعان کرد انقلاب اسلامی ایران که این روزها از انتشار و تکثیرش در جهان سخن‌ها گفته میشود رخدادی مهم و بی‌اندازه پر اثر بوده است. فراموش اما نباید کرد که این انقلاب علی رغم نامش، خیلی بیش از آنکه مدیون ایده‌های محمدابن‌عبدالله و کتاب قرآن باشد، قدر ناشناسانه وام‌دار تفکرات و ایده های یک آلمانی-یهودی ریشو بوده که همانا پیامبر نفرت طبقاتی و جدّ مشترک بیشتر گونه‌های تئوری توطئه است. اسلام، بیش از هر چیزی در میان، نقش زبان ترجمه را برای افکار مارکس بازی کرد. این اسلام قرنها با همین علمای بزرگ و کتب سترگ و مفاهیم بلند و حرف‌های قشنگش در این سرزمین خانه کرده بود و همزیستی ایده‌آلی با اقسام پادشاهان و شاهزادگان و اشراف و طبقه همیشه حاکم داشت؛ تفاوت ولی آنجا بود که آنزمان هنوز مرد ریشوی قوی‌دلی در آلمان متولد نشده بود تا شور و آتش و مبارزه و خون را برای جهانیان به ارمغان آورد و شریعتی‌هایی پیدا شوند که با بی‌قراری جان کلام او را به دین و آئین سرزمین خود ترجمه کنند. اینجا سرزمینی‌ است که مردمانش هر چیزی را نهایتاً فقط با زبان مذهب است که می‌پذیرند و خود را بی‌جهت برای هیچ آرمان بلندی به کشتن نمی‌دهند جز آنکه پیش از آن کسی مطمئن‌شان کرده باشد که هنگام شهادت، نه بر روی زمین که بر روی بال نرم فرشته‌ای فرو خواهند افتاد.

Written by خانه به دوش

می 10, 2008 at 10:28 ق.ظ

ارسال شده در political crap, scorn, غلو

اصول دین

with 11 comments

مسلمین همگی “موظفند” درباره اصول دین خویش به تفکر و تامل و تحقیق و بررسی بپردازند و تقلید در این زمینه ها بر هیچکس جایز نیست. درصورتیکه بر مبنای تفکر و تعقل خویش به درستی آن اصول پنجگانه اقرار نمودند، در فروع دین راه تقلید را از علمای دین در پیش میگیرند. و در غیر اینصورت، نیازی به پرداختن به فروع دین نبوده و به عنوان مرتد به دست توانای جلاد سپرده میشوند.

و السلام علی من اتبع الهدی

Written by خانه به دوش

می 7, 2008 at 10:30 ب.ظ

ارسال شده در gods' stuff, scorn

نسل قبلی

with 5 comments

توی یک مهمانی کوچک با ادبیات خاله‌جانی با خاله‌جان سخت بحث میکردیم در باب دین و خدا و پیغمبر و صلاة و ذکات. وسط بحث انگار یکدفعه چیزی گفتم شبیه به: «حتی کورش هم توی وبلاگش نوشته که حجاب واجب نیست»

چند ثانیه‌ای هاج و واج به هم نگاه کردیم… هنوز هم نفهمیدم منظورم چی بود.

Written by خانه به دوش

می 7, 2008 at 5:40 ق.ظ

ارسال شده در everyday life, gods' stuff

خود-ارجاع

with 6 comments

تقدیم به میرزا، سرور مینیمالیست های دو عالم

امروز در عرش بلبشویی به پا شده بود. تعداد زیادی از فرشته ها شتابان با این سو و آن سو می‌پریدند و یا گروه گروه با هم بحث و جدل میکردند و عده زیادی هم با چهره های گنگ و سردرگم به فکر فرو رفته بوند.

دسته ما که تازه از بیت المعمور پائین آمده بودیم، هنوز علت این ناآرامی را نمیدانستیم. برای همین به دو تا فرشته غریبه که به نظر سن و سالی هم داشتند و آهسته با هم صحبت میکردند نزدیک شدم و مودبانه علت این وضعیت را جویا شدم. فرشته بزرگتر درنگی کرد و با قیافه فیلسوف‌مابانه‌ای جواب داد: «انگار یک نفر روی زمین دعای self reference کرده است.» سری تکان دادم، تشکر کردم و از آنها دور شدم. هیچوقت به مسائل فنی تفکر آدمها علاقه‌­ای نداشتم و به روی خودم هم نیاوردم که اصلاً نفهمیدم که یعنی چه و چرا این جور دعا اینقدر مساله ساز شده.

اما راستش اینبار کنجکاوی بر من غلبه کرده بود؛ بنابراین وقتی آن دو فرشته برای هم دعای خیر کردند و به انبیاء و صالحین سلام فرستادند و از هم جدا شدند، خودم را به فرشته دوم رساندم و توضیح بیشتری خواستم. او گفت یک نوجوان بی‌ملاحظه‌ای سحر گاه شب قدر هنگام دعاهای دسته جمعی مسجدشان، از خداوند خواسته است که «خدایا! دعای مرا مستجاب نفرما». مانده‌­ایم چه کنیم.

Written by خانه به دوش

می 5, 2008 at 4:21 ب.ظ

ارسال شده در fictional, gods' stuff, minimal

نقل قول

with 4 comments

اکنون در پی اگزیستانسیال شدن کنترل نشده پست قبلی، اجازه دهید همگی به احترام میگل د اونامونو از روی صندلی‌هایمان برخیزیم و این چند سطر را از کتابش ایستاده بخوانیم:

“چارهٔ رنج، در تن دادن به نا آگاهی نیست؛ در آگاه‌تر شدن و بیشتر رنج کشیدن است.

مرارت رنج تنها با بیشتر رنج کشیدن و والاتر کشیدن چاره می‌شود. جریحه روح را نباید تخدیر کرد؛ باید بر آن سرکه و نمک پاشید زیرا وقتی که بخوابی و احساس رنج نکنی دگر وجود نداری. آنچه مهم است وجود داشتن و زنده بودن است.

در برابر ابولهول هول‌انگیز درد، چشمانت را مبند بلکه در چشمانش خیره شو و بگذار تو را در کام فرو برد و با صد هزار دندان زهربار بجود و ببلعد. آنگاه پس از آنکه بلعیده شدی، شیرینی طعم رنج را خواهی دانست.”

Written by خانه به دوش

می 4, 2008 at 5:42 ق.ظ

ارسال شده در philosophy, نقل قول

The Questin of God

with 7 comments

دوستان!

در نهایت تاسف لازم است به عرض برسانم که

مسئله خدا، مهمتر از آنیست که بتوانیم آنرا به دست روحانیون بسپاریم.

این اساساً کاری نیست که بشود آنرا به کس دیگری سپرد حتی اگر صاحب بزرگترین فکر روی این سیاره باشد؛ چه رسد به آن قشری که محدودیت‌ها و کاستی‌های ذاتی و عرضی‌‌اش برای پرداختن به این مهم، بر کسی پوشیده نیست. هیچ گریزی وجود ندارد؛ نمی‌توان پشت سر کسی قایم شد و از این سنگین‌ترین بار شانه خالی کرد. آستین‌ها را بالا باید زد و به قیمت باختن کل زندگی، از میان تودهٔ متراکم خارها، راهی به سوی گل سرخ گشود. اگر هنوز ایمانی به گل برایت مانده باشد.

Written by خانه به دوش

می 2, 2008 at 1:03 ب.ظ

ارسال شده در gods' stuff, philosophy

فرآیند

with 11 comments

عادت کرده‌ام اسلام را تماماً تا زمان حال (مثلاً زمان انقلاب اسلامی!) تبرئه کنم و بگویم که «اسلام» بسیار خوب چیزیست که «اینان» (مثلاً جنتی!) خرابش کرده­‌اند؛ در این آخرالزمانه دین خدا را فراخور نفع خویش تغییر داده­‌اند و پوستینی به قواره نامبارک خود از آن دوخته‌اند. و از این بابت عمیقاً تاسف بخورم.

غالباً اما فراموش میکنم که بشر و منجمله مسلمینِ دوست‌داشتنی همیشه همینگونه بوده اند، درحال “بدتر کردن” و در حال تغییر دادن! و چه بسا در اوائل تاریخ اسلام که شهوت امپراطوری‌سازی بسیار جدی‌­تر، و از قضا بسیار هم موفق‌­تر بوده، محتمل‌تر است در اسلام دست بردن و حتی متون مقدس را «اصلاحاتی» نمودن …

شاید هم باید پذیرفت که “بهتر کردن” و متکامل‌تر نمودن توصیفات بهتری برای این فرایند تاریخی باشند. علی‌رغم همه غرلند کردنهایمان، شخصاً مطمئن هستم اگر در شرایط دهه پنجاه قرار میگرفتم نسخه انقلابی اسلام را به مراتب به اسلام سنتی غیر انقلابیون ترجیح میدادم و همراه با تب چپ‌گرائی، اسلامم را در راه -یک انقلاب- تفسیر و تعبیر میکردم.

Written by خانه به دوش

می 1, 2008 at 2:30 ق.ظ

ارسال شده در evolution, gods' stuff, political crap