خانه به دوش

حقیقت خود را کفایت میکند

خیانت

with one comment

تمامش یک لحظه بود. همان لحظه که کل جهان دور سرش چرخید، نفسش بند آمد و چشمانش شاید سیاهی رفت. قطعاً وحشتناک ترین چیزی بود که تا آنروز حس کرده بود. در آن لحظه به ناگاه تنها شد. دلش به هم پیچید و تلخ ترین زهر جهان بر دل و زبانش چنگ اندخت.

او دیگر مطلقاً کسی را در این جهان نداشت و این چیزی است که انگار زمان را برای یک لحظه دردآور متوقف میکند. تلخی کشنده “خیانت شدن” بود که گلویش را سخت میفشرد. گرچه اصلاً صدای خودش را نمیشنید اما میدانست که دارد گریه میکند؛ اینبار اما نه برای کسی و یا بسوی کسی. برای تنهایی خود؛ گریه سوگوارانه مرد تنها در کوهپایه های بی انتهای تمام تاریخ.

نزدیکترین کس و تنها امید و پناهگاهش، همانی که تا لحظه ای قبل به آغوشش پناه میبرد، ناگهان به دشمنان پیوسته بود. ترسناکترین لحظه آن وقتیست که بفمی -پدر- به تو خیانت کرده است. تمامی آن دلداری ها همه دروغ و فریب بود. تله بود. پدرش به همراه دکتر، دست و پای کوچکش را گرفتند و درد سوزن در میان درد های دیگر گم شد…

این نخستین مواجه واقعی او با ژرفنای تنهایی بود. حتی تا ساعتی بعد که توی ماشین، آرام برای خودش گریه میکرد و پدر چیزهای بی‌ریطی درباره میکروبها و واکسن‌ها میگفت، داشت به این چیز جدید فکر میکرد. او واقعیتی را دیده بود که با نگرانی بغض‌آلودی حس میکرد باز هم آنرا خوهد دید.

گر چه هنوز نمیدانست سالها بعد این چیز هراسناک او را

…دگرگون خواهد کرد.

Written by خانه به دوش

آوریل 27, 2008 روی 8:46 ب.ظ

ارسال شده در I'm wondering ..., fictional, minimal

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. لحظه ای است که همه قرابت به غربت شعبده می شود./

    واحه

    می 7, 2008 at 5:41 ب.ظ


يك پاسخ برايش بگذاريد