Archive for آوریل 2008
خدای ابراهیم
…ابراهيم در پاسخ قاضی شجاعانه گفت: “آخر بُتي كه حتی توان سخن گفتن و شهادت دادن را ندارد چگونه خداونديست؟”
با این حرف ولولهای میان حضار افتاد. کلام ابراهیم جوان در آن دادگاه برای بعضی که ایمان ضعیفتری به خدایان محلی داشتند، کلام نغزی بود که تا مدتها آنرا در محافلشان میستودند.
بعدها اما كه ابراهيمِ ميانسال و جاافتاده خداي خود را بر همگان عرضه ميكرد و مردمان را به پرستش او دعوت مينمود، كسي اين حادثه را چندان به خاطر نميآورد،… در غير اين صورت ممكن بود از ابراهيم بپرسد “اکنون مگر خداي تو سخن ميگويد؟ آيا ميتوان سوالي از او پرسيد؟ او میتواند در دادگاه شهادت دهد؟”
خیانت
تمامش یک لحظه بود. همان لحظه که کل جهان دور سرش چرخید، نفسش بند آمد و چشمانش شاید سیاهی رفت. قطعاً وحشتناک ترین چیزی بود که تا آنروز حس کرده بود. در آن لحظه به ناگاه تنها شد. دلش به هم پیچید و تلخ ترین زهر جهان بر دل و زبانش چنگ اندخت.
او دیگر مطلقاً کسی را در این جهان نداشت و این چیزی است که انگار زمان را برای یک لحظه دردآور متوقف میکند. تلخی کشنده “خیانت شدن” بود که گلویش را سخت میفشرد. گرچه اصلاً صدای خودش را نمیشنید اما میدانست که دارد گریه میکند؛ اینبار اما نه برای کسی و یا بسوی کسی. برای تنهایی خود؛ گریه سوگوارانه مرد تنها در کوهپایه های بی انتهای تمام تاریخ.
نزدیکترین کس و تنها امید و پناهگاهش، همانی که تا لحظه ای قبل به آغوشش پناه میبرد، ناگهان به دشمنان پیوسته بود. ترسناکترین لحظه آن وقتیست که بفمی -پدر- به تو خیانت کرده است. تمامی آن دلداری ها همه دروغ و فریب بود. تله بود. پدرش به همراه دکتر، دست و پای کوچکش را گرفتند و درد سوزن در میان درد های دیگر گم شد…
این نخستین مواجه واقعی او با ژرفنای تنهایی بود. حتی تا ساعتی بعد که توی ماشین، آرام برای خودش گریه میکرد و پدر چیزهای بیریطی درباره میکروبها و واکسنها میگفت، داشت به این چیز جدید فکر میکرد. او واقعیتی را دیده بود که با نگرانی بغضآلودی حس میکرد باز هم آنرا خوهد دید.
گر چه هنوز نمیدانست سالها بعد این چیز هراسناک او را
…دگرگون خواهد کرد.
فرشته
چه کسی داوطلب میشود به آن نوجوان خوش سیما که لباس پیش آهنگی به تن کرده و هنگام ویلون زدن چشمانش برق و شور زندگی دارد و وقتی میخندد انگار تمام فرشته ها با او میخندد، حقیقت را بگوید؟
که او فقط محصول تجاوز یک سرباز گمنام صرب به یک زن کروات است.
اینجا بچه مثبت ها هم به بهشت نمیروند
این را بخوانید تا کمی با هم بگرییم.
یک واقعیت
برای اغلب آدمهای جهان، “آفریقا” و “ناپلئون” و “گنگستر” واقعیات مسلّمی هستند … درون قفسه dvd ها.
Icon
به نظر میرسد برخی پیروان “راستین” پیشوایان دینی و دلسپردگان آن امامان و پیامبران واقعاً از خودِ تاریخیِ آن پیشوایان بهتر، زیباتر و اخلاقی تر رفتار میکنند؛ چه اینان در واقع پیروان مخلص تصاویری اسطوره ای و فوق العاده آرمانی و به روز شده و اصلاح شده در طول تاریخ مذهب هستند…
آیا اشکالی دارد چنین دینی را تبلیغ و پیروی نمودن؟ آیا محمد و علی و عباسِ تاریخی مهمتر از تصایر ایده آل و پرشکوه اینان نزد متدینان هستند؟
بی دفاع
پدیده خواب هر بیست و چهار ساعت یکبار یادآوری میکند که ما اساساً در معرض دروغ هایی بزرگ و به طرز هولناکی باورپذیر قرار داریم. در واقع هر شب با پذیرفتن و باور کردن خواب، یک بار دیگر تمام سیستم اعتقادیمان به سخره گرفته میشود.
متکلم
“متکلمین” (درمقابل فیلسوفان)، الالخصوص آنانیکه خطیب هستند و عمری را در تشریح و تبیین “معارف” برای دیگر مردمان سپری کرده اند، به واقع از قوه درک حقیقت بسیار ناقصی برخوردارند.
افرادی که فنون زبان و منطق و روانشناسی را ابزارگونه بکار میبرند و خوش بیانی ِشان بر شکاکیت و حقیقت جوئیِ شان غلبه میکند و همچنین تمام کسانیکه با خرسندی این توانایی را درون خود کشف کرده اند که میتوانند حقیقت را به وسیله زبان به هر قالبی درآورند و هر جهت دلخواهی به آن بدهند، و به فراخور حال آنرا شکل دهند، خود را عملاً درجایگاهی فراتر از حقیقت قرار میدهند و از این روی پس از مدتی ایمانشان به حقیقت خواسته یا ناخواسته تباه میگردد.
اینان در طی زمان، به سنگ زبان، قطبنمای حقیقت یابشان را تماماً فرو میشکنند.
اگر هم ندرتاً به شکّی واقعی و عمیق دچار شوند، در غیاب آن قطب نمای حیاتی و فقدان توانایی روحی مواجهه با حقیقتی بدیع و غیر منتظر، ناچاراً برای خودشان نیز به خطابه سرایی میپردازند و سخنرانی میکنند و صرفاً به درمان روانی خود اکتفا میکنند.
جنگ با صلح
اغلب صلح طلبان جهان از سویی همان ساده لوحان جهانند. همه آنچه این روزها به زندگی ما رنگ و جلای آرام و مدرن داده است، آن اینترنتی که که شما روی آن وبلاگ مینویسید، آن آیپادی که با آن ترانه های شور انگیز گوش میدهید و آن ماهواره ای که کانال ضد جنگ روی آن برپا میکنید و عملاً همه چیزی که اطرافتان هست، همگی نتیجه دانشی است که از ترس رقیب و در وحله نخست برای جنگیدن بوجود آمده است. مهندسی خوانده ها حتماً بهتر میدانند که تاریخ جنگ های بشر و مبارزات تسلیحاتی تا چه اندازه با تاریخ پیشرفت های علمی و فنی او هم ردیف است.
و این فقط جزو مختصات زندگی انسانی نیست. در طبیعت، خیلی بیش از آن خصیصه هایی که حیوانات برای مطابقت با محیط طبیعی خود در سیر تکامل بدست آورده اند، خصیصه هایی هستند که در راه مقابله و مبارزه با دشمنانشان حاصل کرده اند.
رنگ ها و طرح های دلفریب آن موجود دریایی و زیبایی خیره کننده آن پرنده استوایی و یا نقش دلربای پوست پلنگ و قسمت اعظم مشخصات موجودات زنده حاصل بیرحمانه ترینِ جنگهاست است. حاصل تنازع بقاست.
ای طبیعت گرایانِ اسکاندیناوی صفتِ خوش خیال! تا به کی انسان را نادانسته از طبیعتش جدا میشمرید؟
دین داری
دین آن چیزیست که تو را درون فضای امن انسانها قرار میدهد و تو را از مواجه با حقایق کشنده جهان سرد و بی روح بیرونی حفظ میکند. پس سرکشی نکن و به درون خیمه گاه بازگرد و به گرد آتش گرم و لذیذ دین همراه با خانواده ات حلقه بزن و گرمای مطبوع آنرا روی بدن انسانی خود حس کن.
اگر و من و تو این آتش را روشن نگاه نداریم و هیزم به آن نریزیم، فرزندانمان در این تاریکی و سرما از بین خواهند رفت.
بی بنیاد
خود برتر بيني عضو لاينفك و محرك رواني مهمي در بنيادگرايي ديني است. حقير ديدن “دنيا” كه از قضا “ديگران” را هم شامل ميشود اكسير جذاب و قدرتمند بنيادگرايي است.
جواني ام را به خاطر دارم كه حجت ما بر مسلمانيمان نپرداختن به ميل جنسي بود و اين دشواري تلخ هماره يادآورمان بود كه چرا ما به “پستي” ديگران نيستيم. اعتراف ميكنم كه در برهه ای ، عدم ميل به ازدواج – شايد- نگاه داشتن اين جوهر ظريف خودبزرگ بيني بوده است.
چقدر خوب عاشقان شهادت و داوطلبين عمليات شهادت طلبانه را درك ميكنم! بنياد گرايي هيچ نوع زندگي روزمره متعادل و عادي را بر نميتابد و هيچ ايدهآلي را كه فراگير و همگاني باشد پيشنهاد ندارد. ایدۀ بدي و پستي همگانی در مقابل پاکی عده ای قلیل و وجود دشمنهاي قوي اما كثيف و ناجوانمرد بسیار، براي ادامه حيات يك بنيادگرا از هر چيزي لازمتراست. او زيرهر سنگي را خواهد گشت تا دليلي براي “برتري مظلومانه” خود بيايد.
ایمان
در جوانی به چیزی ایمان آورد و تلاش کرد صادقانه به آن ایمان وفادار بماند، اما بعد متوجه شده که کاملاً در اشتباه بوده و به چیز دیگری ایمان آورد اما باز به اشتباه خود پی برد و به چیز های دیگری ایمان آورد که بعدها ایمانش را به آن چیزها نیز از دست داد…
او در پیری ایمانش را به ایمان آوردن بکلی از دست داده است.
آیا واقعاً هیچ سرمایه دار بزرگی در جهان وجود دارد که به خدا اعتقاد نداشته باشد؟
به نظر میرسد که یک شبکه مافیایی سرمایه داری به محوریت شخص خدا جهان را در چنگال خود دارد…
The End of an Era
هه هه
منم مثل خیلی از عقب افتاده ها یه وبلاگ هوا کردم.
احساس خوبی نیست و دلداری لازم دارم!
