انتقام
در انتقام شکوهی است که در لذت نارسیستیک و خودپسندانه عفو نیست.
این یک دقیقه از اوایل فیلم کفشهای مرد مرده را با صدای بلند ببینید.
الکی
الکی یاد یک شب قدری افتادم سالها قبل در دوران دانشجویی که با برخی از دوستان گرمابه و گلستان نشسته بویم بعد از افطار تا حدیث همانگویانه (Tautology) جعل کنیم! میبینی تو رو به خدا چه کارهای جاهلی میکردیم اون وقت ها؟
“به خدا سوگند از پدرم شنیدم که از پدرش شنیده بود که …
همانا یک ساعت عبادت همراه با تفکر و تامل، برتر است از چهل و پنج دقیقه عبادت همراه با تفکر و تامل.”
حسود
پدیده جالبی است که مذهبیون حاکم بر ایران هیچ خوش ندارند در اسرائیل یا در آمریکا هم احزاب مذهبی و خداپرست و دست راستی روی کار بیایند.
لیبرالها و سکولارهای جهان در مقابل انگار چنین حسادتی ندارند و از قدر گرفتن لیبرالهای دیگر کشورها به خوبی استقبال میکنند!
نزد راستگرایان، لیبرالیسم و آزادی و سعهصدر خیلی خوب است فقط برای دوستان و در و همسایگان و البته دشمنان و بدخواهان.
زایمان
گروه اول میگویند که امامشان آنچنان است که خدای متعال دیوار کعبه را برای مادرش معجزه گونه شکاف داده است تا وی را درون کعبه وضع حمل کند. چیزی که برای پیامبرشان نیز رخ نداده و آنچه که خدا وند مریم باکره را از آن نهی کرده تا برود و مسیحش را جایی خارج از مسجد بدنیا آورد. آنان در مقابل معتقند که خلیفه گروه دوم آنقدر پلید بوده است که پدرش با کنیزی زنا کرده است و حاصل آن، دختر زنازادهای بوده است که وقتی بزرگ میشود دوباره با پدر خویش زنا میکند و از اوست که خلیفه ناپاک دوم متولد شده است.
گروه دوم میگویند که خلیفهشان زنازاده نیست و معمولی متولد شده است و همچنین معتقدند که تولد امام گروه اول نیز معمولی بوده است و نه در خانه کعبه و با معجزه شکاف دیوار؛ هرچند بر این باورند که او انسان بسیار والایی بوده و خلیفه ارشد آنان نیز هست.
در مقام یک قاضی بیطرف در مواجهه با این دو طرز تلقی گمان میکنید کدام گروه باید سریعتر به پزشک مراجعه کند؟
پ.ن. این ویدئو را ببینید.
ف ل س ط ی ن
مسئله فلسطین بواقع مسئلهای بینهایت حیاتی برای جهان اسلام است.
اگر فلسطین نبود و آقای هرتزل همکیشان خویش را به این سرزمین نکوچانده بود و وارد مناقشهای طولانی و زورگویانه با اعراب بومی منطقه نشده بود، اسلام از شدت بی آرمانی جان میداد. از منظر سیاسی تمام میشد.
ما از «حکایت اسرائیلیان و مسلمانان مظلوم» با آغوشی باز و با شور و حرارت استقبال میکنیم وهیچ دوست نداریم داستان به این جذابی به این زودی و راحتی تمام شود. داستانی که دقیقاً همانست که باید باشد. و از این رو اندیشمندان مسلمان به حد توان پر و بالش دادهاند و از آن غدهای بواقع سرطانی ساختهاند. در طی زمان ادبیات وسیعی برایش دست و پا کردند، و در مظلومیت اعراب منطقه سرودهای شورانگیز و سریالهای تلوزیونی حماسی ساختند و در رسای آفتاب عصرگاهی اورشلیم شعرها سرودند. جوانان آرمانگرای کشورهای مسلمان برای درختان زیتون و نارنجستانهای نادیده آنجا بسان سرزمین مادری خودشان اشک ریختند و در وبلاگهایشان پیراهن دریدند.
اما چرا انبوه مشکلات و زخمهای دردناک یک میلیارد مسلمان در سرزمین پهناور آنان در مقابل مثلاً 22 کیلومتر مزارع شبعا به کناری میرود و این مزارع از اهمیت چنین سرسامآوری برخوردار میشوند؟ چون هویت مسلمانان با داستان اسرائیل/فلسطین است که دارد بازتولید میگردد.
از عبدالناصر و آیتاللهخمینی تا صدامحسین و بنلادن و نصرالله و خانوادهٔ اسد و تمامی رهبران جهان اسلام که دوره “بیداری اسلامی” را ورق زدهاند همگی دقیقاً از همین آبشخور نهضتشان را سیراب کردهاند و آرمان و چشمانداز برای پیروان خویش تدارک دیدند. در میان صفحات تاریخ باید جستجو کرد و دید قبل از پدیدهای به نام اسرائیل، مسلمین کدام آرمان مشترک را دنبال میکردند و اساساً چه میکردند به غیر از جنگ قبیلهای و مجادله فرقهای و تجارت ادویه.
فلسطین محصول تدبیر هوشمندانه رهبران دوران مدرن جهان اسلام در جهت “آرمان سازی” برای ملتهای سرگردانشان است. و لذا بدیهی است که مشکل فلسطین اساساً قرار نیست که حل بشود. فلسطین مشکلیست برای حل نشدن و بحرانیست برای گرم کردن اتمسفر ذهنی مسلمین. تعجبی نیست که سیاست رسمی جمهوری اسلامی ایران عدم حمایت و مقابله و تمسخر و انکار هرگونه حرکتی است که افق صلح را روشنتر میکند است و در عمل نیز فعالانه آتش بیار معرکه بودن.
اما بیش از هر کس فلسطینیان قربانیان این تولید آرمان هستند و مظلومانه هزینه آنرا به جای بقیه مسلمین میپردازند. همیشه لازم است اردوگاههای محقری وجود داشته باشند که در شبِ «روز قدس» در رسانههای ریاکار ما دلخراشانه به تصویر درآیند و هر چه بیشتر و مظلومانهتر و جانگدازتر خون کودکانی در این میان ریخته شود تا این یکتا آرمان مشترک اسلامی را آبیاری کند و بسیجیان ما بتوانند در مسجد با حرارت بیشتری سینه بزنند…
سوالِ سخت اینجاست که اگر این مناقشه حل شود ما اساساً چه سخن دیگری برای جهانیان داریم؟
واقعیت اینست که در جغرافیای انسانی عالم، جمعیت قابل توجه مسلمین تنها مصرف کننده هستند. آنان مصرف کنندگان کالا و فکر و فرهنگ دیگران و مهمتر از آن، آرمانها و ایدهآلهای دیگرانند. هیچ یک از جوامع مسلمان ساختار سیاسی یا اقتصادی قابل عرضه ای ندارند و خریدار فرهنگشان نیز تاحدود زیادی فقط خودشان هستند. از میان دستاوردهای جدید انسانی، حقوق بشر و آزادی و هنر و دانش و سعه صدر، بهرهٔ بزرگی ندارند و اگر به طور مداوم فریاد نکشند توجهی جلب نمیکنند و شاید تنها کلیدداری منابع نفت عالم است که آنان را در عرصه بینالمللی مورد توجه نگه میدارد.
در این میان نیز اسرائیل با خشونتی که اعمال میکند، این امکان را به جهان اسلام داده است تا همگی خود-قربانی-پنداری کنند و بتوانند تمام کاستیها و حقارتهای خود را توجیه کند. و نابودی این کشور کوچک را هدف بزرگ جهان اسلام اعلام کنند و وانمود کنند راه نیکبختی مسلمین بهناچار تنها از قدس است که میگذرد.
اینگونه آرمان فلسطین میتواند جای خالی رؤیای امت اسلام را پرکند. و دانشآموزان سراسر جهان اسلام درمدرسه انشاء بنویسند که “اگر روزگاری آن چند کیلومتر مربع خاک، از دستان اشغالگران قدس درآید، …”
…واقعاً چه میشود؟ جز آنکه از بی آرمانی خواهیم مرد؟
نگران اما نباید بود؛ رهبران ما به هیچ قیمتی به مستکبران و جنایتکاران عالم اجازه حل و فصل این مناقشه جذاب و بیاندازه حیاتی را نخواهند داد.
خانه شکلاتی
قدیس فرانچسکو این قانون ظریف زندگی را چنین به کلام آورده بود: “بازنده برنده است.“
دوستان خداباور من؛ شاید که این حکم رندانه به زندگی احتمالی پس از مرگ نیز تسری یابد.
بسا که بهتر باشد در «میهمانی خداوند» و در مقابل سفره گشوده و رنگارنگ او در «ماه مبارک رمضان» اختیار از کف ندهیم و وارستگی خویش را حفظ کنیم!
کسی هنوز انتهای این سناریو را نمیداند.
حکومت صالحان -1
روحانیون و اربابان دین البته همیشه به قدرت نزدیک بودهاند اما همواره فاصلهای بوده است میان آنان و قدرت/ولایت مطلق؛ فاصلهای ارزشمند که هرگاه لازم میآمد میتوانست دامن آنان را از آلودگیهای ناگزیر مناسبات قدرت پاک نگهدارد. آنان هر گاه لازم بود منتقد حاکم میشدند و او را بابتِ ظلم و جور و نامسلمانی و ضعفِ ایمانش نکوهش میکردند. و همیشه اگر مشکلی وجود داشت حتماً ناشی از کم توجهی و عدم پایبندی حکام به “اسلام واقعی” بود.
این فاصله ارزشمند اما دقیقا 1357 سال بعد از مهاجرت پیامبر اسلام به یثرب، در سرزمینی به نام ایران، به ناگاه از میان برداشته شد.
بوسیلهٔ یک انفجار نور.
به خوبی قابل درک است عظمت و اهمیت انقلاب اسلامی نزد یک شیعهٔ تربیت شده و کتاب خوانده و دلداده به آرمان حکومت امامان. این آرمان که با به حکومت رسیدن صالحان و دینمداران یکبار و برای همیشه میتوان تعالیم ارزشمند اسلامی را پیاده سازی کرد و بیش از این نگران خیانتِ حاکمان سست ایمان و دنیا پرست نبود. اغلب قریب به اتفاق مردم ایران را شیعیان تشکیل میدهند کسانیکه در طی قرنها پایه اعتقادیشان را بر این استوار کردهاند که اسلام واقعی فقط با خلافت و حکومت صالحان به ظهور خواهد رسید و آرمانهای زیبای اسلامی تحت لوای ولایت اینان تحقق خواهد یافت.
بر خلاف اقلیت شیعیان، اغلب مسلمین جهان اما در این باره پختهتر فکر میکنند؛ چه از همان ابتدای تاریخ اسلام به خوبی شاهد آن بودهاند که خلیفه مسلمین، یار و جانشین پیامبر، و سایه خداوند روی زمین به حکم انسان بودنش ممکن است بادهگساری کند، زنباره باشد و حتی فرمان قتل نوه پیامبر را بدهد و این هنوز دلیل آن نمیشود که او را خلیفةالله ندانند و برایش استغفار نکنند و او را جایز الخطا نشمرند… اما شیعیان به طرز عجیبی تمامی جانشیینان پیامبرشان را، به جز یک و نیم نفر، غاصب حق ولایت میدانستند و کینهتوزانه آنان را علتالعلل تمام تاریکیهای غیر قابل انکار تاریخ اسلام میشمردند و کاملاً بر این باور بودند که اگر حق ولایت به سلسله امامان شیعه میرسید، بهشتی اسلامی بر زمین بر پا میگشت. از 1021 سال تاریخ خلافت خلفای اسلامی، خلیفههای مورد تایید شیعه تنها کمی بیش از پنج سال زمام امور را در دست داشتند و این همان چیزی بود که آنان را بر خلاف رقبایشان در پرده “عصمت” پنهان کرده بود.
اینجاست که اهمیت انقلاب اسلامی نمایان میشود. رویدادی فوقالعاده و منحصر به فرد؛ اینکه نهایتاً بعد از قرنها یک فقیه درجه یک شیعه، یک مرجع تقلید عالیمرتبه و دانشمند بیچون و چرای اسلامی شخصاً به قدرتمندترین فرد حاکمیت سیاسی بدل شود و نه تنها لباس روحانیت بدرنیاورد بلکه رسماً سیاستش را عین دیانتش اعلام کند. کسی که دسترسی دست اول به معارف دینی داشته و میتواند مستقیماً آنها را پیاده سازی کند. درست همانند شرایطی که به مدت ده سال برای محمدابنعبدالله در یثرب فراهم شده بود.
بهتر از این شرایط برای دینمداران متصور نبود و از این رو مومنان بی صبرانه در انتظار تحقق آرزوهای هزار سالهٔ شیعی خویش بودند…
اما آنچنانکه افتد و دانی، بعد از سه دهه نتیجه این تجربه اکنون برای پیروان واقعبین و فهیمتر تشیع، یک کابوس کامل است. چیزیست که میتواند سرمایه قرنها دینداری را تباه سازد. جمهوری اسلامی که تاکنون شش برابر مجموع طول حکومت امام اول و دوم شیعیان حکومت را مقتدرانه به دست داشته، دقیقاً به همین دلیل، با سوالات و بحرانهای مفهومی جانکاهی روبروست که در اصل از خودِ ایدئولوِژی و آرمانهای اسلامی ریشه میگیرد. از تمام آن آرزوهای بر باد رفته، تمام این توجیهات ناکافی، تمامی این ناهمخوانی های انصاف ستیز…
داستان آن پیشوای عادلی که بر سر مالکیت یک سپر جنگی به همراه یک یهودی شکایت نزد قاضی مستقل اسلامی میبرند و قاضی رای به نفع شهروند یهودی میدهد در مقابل حاکم، صرفاً در حد حکایتی در کتابهای داستانهای خوب برای بچههای خوب باقی ماند و در طی سی سال به واقعیت نزدیک هم نشد که در عین ناباوری از اغلب جوامع بیادعای ِغیر دینی نیز با این آرمان بیگانهتر باقی ماند؛ که حتی نوشتن نامه مودبانه و سرگشاده به خیلفه شد آرزوی منتقدین تندرو.
از این رو ست که این روزها بسیار میبینی دلسپردگان سنتی و ارتودکستر شیعه را که تمامی همّ شان را تبرئه دین و آئین مقدس از پدیده جمهوری اسلامی قرار دادهاند… و چه غم انگیز است شاهد تباهی یک آرمان هزار ساله بودن.
گمان نمیکنم هیچ وقت این پدیده را، انقلاب اسلامی را، بتوان از دامن ِدریده شدهٔ دین زدود. کاش دینمداران زیرکتر از این بودند و آن فاصله اندک را برای تبرئه خویش از قدرت حفظ میکردند.
و کاش هیچگاه به اسلامشان فرصت اجرا شدن را نداده بودند.
Blue Blood
از سختترین و اساسیترین مصیبتهای آدمیان، مهم نبودنشان است. این مسئله خود را در اشکال متعدد دیگری از دردها و رنجها مخفی میکند و گاهی ریشهیابی آنها را کمی دشوار میسازد. به طور ریشهای اما مسئله همین بیاهمیت بودن است. نزد دیگران، نزد تاریخ، نزد هستیِ بینهایت گسترده و بیاحساس، نزد گذشتگان و آیندگان و بالاخره نزد خدایی که از هر چیز و هر کسی هر تعداد که بخواهد آناً خلق میکند و با خونسردی میمیراند.
چندان تفاوتی نمیکند اگر کسی بتواند برای خود جفتی دست و پا کند که حداقل نزد او مهمترین باشد یا عمرش را تماماً صرف آن کند تا بلکه میراثی و نامی در گوشه ناچیزی از تاریخ بجا گذارد و یا به قضاوت حلقه بسیار محدودی دلببندد تا با تلاشش در طی زمان در آن حلقه صاحب اعتبار و محبوبیت و اهمیتی شود؛ چون اگر خردهای واقعبین باشد سوگوارانه درخواهد یافت که همچنان برای جهان هیچ پدیده مهمی نیست. کرور کرور کرور بهتر از او، و بدتر از او، آمدهاند و رفتهاند و خواهند آمد و خواهند رفت…
از همین روست که آن برگزیدگان تاریخ، پیامبران (و نزد شیعیان، معصومین)، نمیتوانند یک همدردی واقعی و اصیل با دیگران داشته باشند. زیرا آنگاه که انسانی نزد خود میداند که برگزیده تاریخ و مهمترین موجود هستی است و این را به دیگران نیز اعلام میدارد، هیچ تلخی قابل مقایسهای با آن درد “هیچ بودن” دیگر آدمیان در زندگیش ندارد. او تفاوتی بنیادین با من و شما دارد و بخواهد یا نخواهد به کلّی متعلق به گونهٔ دیگریست.
خلیفة الله في الارض
- اینبار فرشتهها به زور جلوی خودشون رو گرفتند تا نخندند. فکر کنم آدم هم حس کرده بود که یک مسئلهای هست بین فرشتهها اما به روی خودش نیاورد توی اون شرایط.
- تقصیر اون فرشته های مسخره آسمون اوّله… هر چند واقعاً عیبی هم نداره چون گمانم چند ده هزاران سالی طول بکشد تا معلوم شود تمام این ارض که با این همه افتخار و طمطراق سمت خلیفه گریاش نصیب آدم شده اصلاً به محاسبه هم نمیاد جایی.
قد ارزن!
- وقتی اولین دانشمندشون این موضوع رو میفهمه چه حالی میشن.
- اوهوم…وقتی بفهمند که خیلی هم مرکز عالم نیستند … طفلکها ….شاید اصلاً به همه چیز شک کنند. مثل سری قبلیها.
…
- آره. به نظرم خدا نباید این شوخی رو باهاشون میکرد.
توطئه
موی بر تنش سیخ شد؛ وقتی روی اینترنت جستجو کرد و خیلی زود متوجه شد که کشوری به آن نام که او ظاهراً در تمام این سالیان در آن زندگی میکرده اصلاً وجود ندارد.
السمیع
خداوندی که شخصگونه نباشد، به این معنی که نتوان با او سخن گفت و مخاطبش قرار داد، از نگاه انسانی با خدائی که وجود ندارد تفاوتی نمیکند. اگر خداوند را فقط نوعی روح و قانون و سرنوشت حاکم بر جهان بدانیم، صرفاً همان خدای طبیعت را توسعه دادهایم. انگار مثلاً در قوانین حاکم بر جهان به وحدتی جادویی قائل باشیم. نوعی فیزیک جدیدتر.
«السمیع» بودن خداوند مهمتر از آنیست که ممکن است در نظر نخست دیده شود. شبیه به آنچه فلسفه جدید به عنوان دریافت مهمش در قرن بیستم یادآور میشود که «تعقل» و «سخن گویی» تماماً در یکدیگر تندیده شدهاند، گمان میکنم مفهوم «خداوند» نیز از مفهوم سخن گفتن و «دیالوگ» قابل جدا کردن نباشد. خدا در وهله نخست آنیست که بتوان با او سخن گفت و این انتظار را داشت که ما را بفهمد. انسانگونه.
انما الحياة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر في الاموال و الاولاد
هر آنکه گوینده این کلام بوده، بیگمان بهرهای سترگ از خرد داشته است.
زخمی
لحظاتی هستند که متفاوتند. مصیبتهایی هستند که برگشت ناپذیرند. گر چه در ظاهر مثل بقیه لحظات خواهند گذشت و کسی چیزی نخواهد دانست. شاید اگر بازگویشان کنی، موزیانه پیشِ پا افتاده به نظر آیند. اما تو خود میدانی که از پس ِآنها، تو دیگر همان قبلی نخواهی بود.
از همین لحظاتاند آنوقتی که محبوبترین عزیزانت، آنانیکه به سفیدی و پاکی و درستیشان چنگ انداخته بودی و اقتدا کرده بودی برایت رنگ ببازند. مثل خودت شوند؛ خاکستری تیره.
اگر دیدی نزدیکترین دوستت و همدلترین یارِ غارت در لحظه موعود رسم معرفت و همدلی بجا نیاورد.
اگر خواندی که پیشوایت در لابلای صفحات تاریخ چه اعمال نابخشودنی مرتکب شد.
اگر دانستی یار محبوبت ، با دیگری نرد عشق بازی کرد.
تو خوب این لحظات را میشناسی اگر تابهحال به ملاقاتت آمده باشند. نادرند ولی جاودانه. در این لحظات کاری از دستت نمیآید. نه بخشش معنی میدهد و نه انتقام. جور دیگریست انگار. همه دنیا عوض میشود. دلت سخت در هم میپیچد و تو ناتوان حتی از گریستن تنها نظارهگری بر مصیبت. عذاب اصلیات همین است.
به گاه این لحظات، اتفاق دلخراشی برایت میافتد. حتی اگر تو خود متوجه نباشی؛ روحت برای همیشه فلج میشود. شک نکن؛ تا به آخر عمر روحت را به روی ویلچر خواهی کشید. معلول و زخمی. بر خلاف جسم، زخم روح را مرهمی نیست. هر اتفاق دیگری فقط بدترش میکند و زندگی سراشیبی غمبارش را نشانت میدهد. تنها شاید پاشیدن گَرد فراموشی موقتاً مسکّنی باشد برایت. درمان را اما فراموش کن.
اگر نمیخواهی به یک هیولا تبدیل شوی، تا پایان راه باید با او بسازی. روحت را میگویم. و بدانی که دیگر هیچگاه نخواهد توانست همقدم و همراه با روح دیگران در چمنزارها بدود و شادمانی کند. اگر بخواهد زیاد سرزندگی کند، مثل کهنه سربازان، زخمهایش بر او نهیبِ درد میزنند و او باز میایستد. دستی بر زخمانش میکشد و دردمندانه به آسمان نگاه میکند. دردِ این زخمهایِ وفادار و قدیمی از رگِ گردن به او نزدیکترند.
در این دیار مهآلود
با حفظ فروتنیات و با تمامی قوایت، انسان باش و از دریافتهای انسانی درونت پیروی کن. هیچ چاره دیگری نیست برادر.
هیچ تضمینی هم.
در انتها اگر به وصال فرشته گریزپای سعادت نائل شدی، گوارایت باد؛ و اگر به صخرههای سهمگینِ شکست کوفته شدی، باز هم از زندگیات یک تراژدی بلند انسانی خلق کردهای؛ نه دلقک شدهای و نه یک داستان عبرتآموز برای کتابهای داستان راستان.
The Mist – این فیلم را ببینید
انسان متمدن اکنون فاصله زیادی از انسان طبیعی گرفته است. انسان طبیعی که محصول دوره تکاملی طولانی خود بوده، تازه لازم است که بعد از تولد، سالها دورههای آموزشی طی کند و مدرسه و مهدکودک برود تا علاوه بر آنچه توسط ژنوم زیستی به او منتقل شده، چیزهای زیاد دیگری را هم بیاموزد که همان دستاورد و میراث تاریخ هم نوعانش است. البته در صورتیکه بخواهد یکی از آنان تلقی شود. این پوسته جدید متشکل از آموزش ها، پیش فرضها، بدیهیات و عرفیات بر روی ذهنیت یک انسان، در طی دوران بسیار زخیم شده و راه را برای مطالعه برخی از ریشه های نژادمان دشوار کرده است.
یکی از راههایی مورد علاقه آنتروپولوژیست ها برای مطالعه این ریشه ها، رصد کردن انسانهایی است که تمدن ابتداییتر و سبکتری دارند طوری که بتوان از پشت آن راحتتر ریشه ها و اعقاب انسانیمان را دید زد و آن پدربزرگهای مشترک را بهتر فهم نمود. از اینرو قبایل بدوی آفریقا یکی از منابع غنی مطالعه برای انسانشناسها و روانشناسها به منظور ملاقات با جدّ بزرگ طبیعیمان است. و هم آنجاهاست که میتوان ریشه خیلی از چیز ها، و منجمله خدایان را، جستجو نمود.
کارگردان فیلم های مشهور دالان سبز و رهایی از شاوشنگ، بعد از هشت سال بالاخره فیلم جدیدی روی پرده فرستاده است. مه، فیلمی در ژانر ترسناک و علمی تخیلی، ولی با درونمایهای انسانشناسانه است. این فیلم آنچه را از بشر برهنه شده از جهاز تمدن و عاری از آموزه های گولزننده اجتماعی میخواهیم ببینیم برایمان به تصویر میکشد اما نه در قبایل آفریقایی؛ بلکه درون یک سوپرمارکت آمریکایی!
ترس، ترس عمیق و واقعی، همان کیمیایی است که مستقل از خاستگاه اجتماعی فعلیمان، بهناگاه ما را به پدران باستانیمان مانند میکند. و این فیلم به خوبی این نقطه ضعف را به رخمان کشیده است؛ با شبیه سازی آنچه زمانی واقعاً بر سر ذهنیت پدران طفلکمان آمده است در مواجهه با جهانی نامفهوم و ناخوانا.
فیلم را حتماً ببینید. با نگاهی دینپژوهانه. و مطمئن باشید ظرایف غافلگیر کننده زیادی در انتظارتان است. در کنار دیگر ماجراهای میخکوب کننده فیلم، شاهد ظهور مینیاتوری یک مذهب نیز خواهید بود. خواهید دید که در شرایط استثنائی و بواسطه ترس و مواجهه با امری توضیح داده نشده و کاملاً بدیع و مرموز، چه راحت این انسان بزک کرده به بدویت خویش باز میگردد و حتی تا آداب مطرودی مثل قربانی انسان در معبد خدایان پیش میرود. مذهب میسازد، تجربه دینی میکند، مخالف کشی میکند و فتنه بهپا میکند؛ این همه، فقط در طی دو روز و درست در قلب تمدن رخ میدهد. شاید هم حتی پی ببرید که که چرا پیامبران معمولاً شهید میشدهاند در طول تاریخ!
فرانک دارابونت باز هم شاهکاری خلق کرده است. با نگاهی نسبتاً منفیتر به مذهب ( و به مخالفین و موافقین سر سخت آن) و در تحسین اخلاقِ فارغ از حسابگری. این تغییر موضع ظریف نسبت به مذهب در طی دو فیلم پیاپیاش، شاید اثرات واقعهایست که در فاصله میان این دو فیلم رخ داده است. در سپتامبر سال 2001.
بدون شرح
ارزیابی میزان تحقق «آرمانها دنیوی» یک دین، احتمالاً تنها محک واقعی برای ارزیابی صحت «ادعاهای متافیزیکی و ماورائی» دین مذبور است.
پ.ن. البته شاید این ارزیابی فقط بعد از یک انتگرالگیری دوگانه روی همه زمانها و همه مکانها حاصل شود!
