خانه به دوش

زخمی

نوشته شده در Uncategorized by hypertramp در می 18th, 2008

لحظاتی هستند که متفاوتند. مصیبتهایی هستند که برگشت ‌ناپذیرند. گر چه در ظاهر مثل بقیه لحظات خواهند رفت و کسی چیزی نخواهد دانست. شاید حتی وقتی که بازگویشان می‌کنی، موزیانه پیش‌ پا افتاده به نظر آیند. اما تو خود میدانی که از پس ِآنها، تو دیگر همان قبلی نخواهی بود.

از همین لحظات‌اند آنوقتی که محبوبترین عزیزانت، آنانیکه به سفیدی و پاکی و درستی‌شان چنگ انداخته بودی و اقتدا کرده‌ بودی برایت رنگ ببازند. مثل خودت شوند؛ خاکستری تیره.

اگر دیدی نزدیکترین دوستت و همدل‌ترین یار غارت در لحظه موعود رسم معرفت و همدلی بجا نیاورد.
اگر خواندی که پیشوایت در لابلای صفحات تاریخ چه اعمال نابخشودنی مرتکب شد.
اگر دانستی یار محبوبت ، با دیگری نرد عشق بازی ‌کرد.

تو خوب این لحظات را می‌شناسی اگر تابه‌حال به ملاقاتت آمده باشند. نادرند ولی جاودانه. در این لحظات کاری از دستت نمی‌آید. نه بخشش معنی میدهد و نه انتقام. جور دیگریست انگار. همه دنیا عوض میشود. دلت سخت در هم می‌پیچد و تو ناتوان حتی از گریستن تنها نظاره‌گری بر مصیبت. عذاب اصلی‌ات همین است.

به گاه این لحظات، اتفاق دلخراشی برایت می‌افتد. حتی اگر تو خود متوجه نباشی؛ روحت برای همیشه فلج میشود. شک نکن؛ تا به آخر عمر روحت را به روی ویلچر خواهی کشید. معلول و زخمی. بر خلاف جسم، زخم روح را مرهمی نیست. هر اتفاق دیگری فقط بدترش میکند و زندگی سراشیبی غمبارش را نشانت می‌دهد. تنها شاید پاشیدن گَرد فراموشی‌ موقتا‍ً مسکّنی باشد برایت. درمان را اما فراموش کن.

اگر نمی‌خواهی به یک هیولا تبدیل شوی تا پایان راه باید با او بسازی. روحت را میگویم. و بدانی که دیگر هیچگاه نخواهد توانست همقدم و همراه با روح دیگران در چمنزارها بدود و شادمانی کند. اگر بخواهد زیاد سرزندگی کند، مثل کهنه سربازان، زخمهایش بر او نهیبِ درد میزنند و او باز می‌ایستد. دردمندانه به آسمان نگاه میکند و دست بر زخمانش میکشد. دردِ این زخمهایِ وفادار و قدیمی از رگِ گردن به او نزدیکترند.

در این دیار مه‌آلود

نوشته شده در Uncategorized by hypertramp در می 15th, 2008

با حفظ فروتنی‌ات و با تمامی قوایت، انسان باش و از دریافت‌های انسانی درونت پیروی کن. هیچ چاره‌ دیگری نیست برادر.

هیچ تضمینی هم.

در انتها اگر به وصال فرشته گریزپای سعادت نائل شدی، گوارایت باد؛ و اگر به صخره‌های سهمگینِ شکست کوفته شدی، باز هم از زندگی‌ات یک تراژدی بلند انسانی خلق کرده‌ای؛ نه دلقک شده‌ای و نه یک داستان عبرت‌آموز برای کتابهای داستان راستان.

The Mist - این فیلم را ببینید

نوشته شده در Movies, evolution, gods' stuff by hypertramp در می 13th, 2008

انسان متمدن اکنون فاصله زیادی از انسان طبیعی گرفته است. انسان طبیعی که محصول دوره تکاملی طولانی خود بوده، تازه لازم است که بعد از تولد، سالها دوره‌های آموزشی طی کند و مدرسه و مهدکودک برود تا علاوه بر آنچه توسط ژنوم زیستی به او منتقل شده، چیزهای زیاد دیگری را هم بیاموزد که همان دستاورد و میراث تاریخ هم نوعانش است. البته در صورتیکه بخواهد یکی از آنان تلقی شود. این پوسته جدید متشکل از آموزش ها، پیش فرض‌ها، بدیهیات و عرفیات بر روی ذهنیت یک انسان، در طی دوران بسیار زخیم شده و راه را برای مطالعه برخی از ریشه های نژادمان دشوار کرده است.

یکی از راههایی مورد علاقه آنتروپولوژیست ها برای مطالعه این ریشه ها، رصد کردن انسانهایی است که تمدن ابتدایی‌تر و سبک‌تری دارند طوری که بتوان از پشت آن راحت‌تر ریشه ها و اعقاب انسانی‌مان را دید زد و آن پدربزرگ‌های مشترک را بهتر فهم نمود. از اینرو قبایل بدوی آفریقا یکی از منابع غنی مطالعه برای انسان‌شناس‌ها و روانشناس‌ها به منظور ملاقات با جدّ بزرگ طبیعی‌مان است. و هم آنجاهاست که میتوان ریشه خیلی از چیز ها، و منجمله خدایان را، جستجو نمود.

کارگردان فیلم های مشهور دالان سبز و رهایی از شاوشنگ، بعد از هشت سال بالاخره فیلم جدیدی روی پرده فرستاده است. مه، فیلمی در ژانر ترسناک و علمی تخیلی، ولی با درون‌مایه‌ای انسان‌شناسانه است. این فیلم آنچه را از بشر برهنه شده از جهاز تمدن و عاری از آموزه های گول‌زننده اجتماعی میخواهیم ببینیم برایمان به تصویر می‌کشد اما نه در قبایل آفریقایی؛ بلکه درون یک سوپرمارکت آمریکایی!

ترس، ترس عمیق و واقعی، همان کیمیایی است که مستقل از خاستگاه اجتماعی‌ فعلی‌مان، به‌ناگاه ما را به پدران باستانی‌مان مانند می‌کند. و این فیلم به خوبی این نقطه ضعف را به رخمان کشیده ‌است؛ با شبیه سازی آنچه زمانی واقعاً بر سر ذهنیت پدران طفلک‌مان آمده است در مواجهه با جهانی نامفهوم و ناخوانا.

فیلم را حتماً ببینید. با نگاهی دین‌پژوهانه. و مطمئن باشید ظرایف غافلگیر کننده زیادی در انتظارتان است. در کنار دیگر ماجراهای میخکوب کننده فیلم، شاهد ظهور مینیاتوری یک مذهب نیز خواهید بود. خواهید دید که در شرایط استثنائی و بواسطه ترس و مواجهه با امری توضیح داده ‌نشده و کاملاً بدیع و مرموز، چه راحت این انسان بزک کرده به بدویت خویش باز میگردد و حتی تا آداب مطرودی مثل قربانی انسان در معبد خدایان پیش میرود. مذهب می‌سازد، تجربه دینی میکند، مخالف کشی میکند و فتنه به‌پا میکند؛ این همه، فقط در طی دو روز و درست در قلب تمدن رخ می‌دهد. شاید هم حتی پی ببرید که که چرا پیامبران معمولاً شهید می‌شده‌اند در طول تاریخ!

فرانک دارابونت باز هم شاهکاری خلق کرده است. با نگاهی نسبتاً منفی‌تر به مذهب ( و به مخالفین و موافقین سر سخت آن) و در تحسین اخلاقِ فارغ از حسابگری. این تغییر موضع ظریف نسبت به مذهب در طی دو فیلم پیاپی‌اش، شاید اثرات واقعه‌ایست که در فاصله میان این دو فیلم رخ داده است. در سپتامبر سال 2001.

بدون شرح

نوشته شده در gods' stuff, philosophy by hypertramp در می 12th, 2008

ارزیابی میزان تحقق «آرمانها دنیوی» یک دین، احتمالاً تنها محک واقعی برای ارزیابی صحت «ادعاهای متافیزیکی و ماورائی» دین مذبور است.

پ.ن. البته شاید این ارزیابی فقط بعد از یک انتگرال‌گیری دوگانه روی همه زمانها و همه مکانها حاصل شود!

کارل

نوشته شده در political crap, scorn, غلو by hypertramp در می 10th, 2008

به حق باید اذعان کرد انقلاب اسلامی ایران که این روزها از انتشار و تکثیرش در جهان سخن‌ها گفته میشود رخدادی مهم و بی‌اندازه پر اثر بوده است. فراموش اما نباید کرد که این انقلاب علی رغم نامش، خیلی بیش از آنکه مدیون ایده‌های محمدابن‌عبدالله و کتاب قرآن باشد، قدر ناشناسانه وام‌دار تفکرات و ایده های یک آلمانی-یهودی ریشو بوده که همانا پیامبر نفرت طبقاتی و جدّ مشترک بیشتر گونه‌های تئوری توطئه است. اسلام، بیش از هر چیزی در میان، نقش زبان ترجمه را برای افکار مارکس بازی کرد. این اسلام قرنها با همین علمای بزرگ و کتب سترگ و مفاهیم بلند و حرف‌های قشنگش در این سرزمین خانه کرده بود و همزیستی ایده‌آلی با اقسام پادشاهان و شاهزادگان و اشراف و طبقه همیشه حاکم داشت؛ تفاوت ولی آنجا بود که آنزمان هنوز مرد ریشوی قوی‌دلی در آلمان متولد نشده بود تا شور و آتش و مبارزه و خون را برای جهانیان به ارمغان آورد و شریعتی‌هایی پیدا شوند که با بی‌قراری جان کلام او را به دین و آئین سرزمین خود ترجمه کنند. اینجا سرزمینی‌ است که مردمانش هر چیزی را نهایتاً فقط با زبان مذهب است که می‌پذیرند و خود را بی‌جهت برای هیچ آرمان بلندی به کشتن نمی‌دهند جز آنکه پیش از آن کسی مطمئن‌شان کرده باشد که هنگام شهادت، نه بر روی زمین که بر روی بال نرم فرشته‌ای فرو خواهند افتاد.

اصول دین

نوشته شده در gods' stuff, scorn by hypertramp در می 7th, 2008

مسلمین همگی “موظفند” درباره اصول دین خویش به تفکر و تامل و تحقیق و بررسی بپردازند و تقلید در این زمینه ها بر هیچکس جایز نیست. درصورتیکه بر مبنای تفکر و تعقل خویش به درستی آن اصول پنجگانه اقرار نمودند، در فروع دین راه تقلید را از علمای دین در پیش میگیرند. و در غیر اینصورت، نیازی به پرداختن به فروع دین نبوده و به عنوان مرتد به دست توانای جلاد سپرده میشوند.

و السلام علی من اتبع الهدی

نسل قبلی

نوشته شده در everyday life, gods' stuff by hypertramp در می 7th, 2008

توی یک مهمانی کوچک با ادبیات خاله‌جانی با خاله‌جان سخت بحث میکردیم در باب دین و خدا و پیغمبر و صلاة و ذکات. وسط بحث انگار یکدفعه چیزی گفتم شبیه به: «حتی کورش هم توی وبلاگش نوشته که حجاب واجب نیست»

چند ثانیه‌ای هاج و واج به هم نگاه کردیم… هنوز هم نفهمیدم منظورم چی بود.

خود-ارجاع

نوشته شده در fictional, gods' stuff, minimal by hypertramp در می 5th, 2008

تقدیم به میرزا، سرور مینیمالیست های دو عالم

امروز در عرش بلبشویی به پا شده بود. تعداد زیادی از فرشته ها شتابان با این سو و آن سو می‌پریدند و یا گروه گروه با هم بحث و جدل میکردند و عده زیادی هم با چهره های گنگ و سردرگم به فکر فرو رفته بوند.

دسته ما که تازه از بیت المعمور پائین آمده بودیم، هنوز علت این ناآرامی را نمیدانستیم. برای همین به دو تا فرشته غریبه که به نظر سن و سالی هم داشتند و آهسته با هم صحبت میکردند نزدیک شدم و مودبانه علت این وضعیت را جویا شدم. فرشته بزرگتر درنگی کرد و با قیافه فیلسوف‌مابانه‌ای جواب داد: «انگار یک نفر روی زمین دعای self reference کرده است.» سری تکان دادم، تشکر کردم و از آنها دور شدم. هیچوقت به مسائل فنی تفکر آدمها علاقه‌­ای نداشتم و به روی خودم هم نیاوردم که اصلاً نفهمیدم که یعنی چه و چرا این جور دعا اینقدر مساله ساز شده.

اما راستش اینبار کنجکاوی بر من غلبه کرده بود؛ بنابراین وقتی آن دو فرشته برای هم دعای خیر کردند و به انبیاء و صالحین سلام فرستادند و از هم جدا شدند، خودم را به فرشته دوم رساندم و توضیح بیشتری خواستم. او گفت یک نوجوان بی‌ملاحظه‌ای سحر گاه شب قدر هنگام دعاهای دسته جمعی مسجدشان، از خداوند خواسته است که «خدایا! دعای مرا مستجاب نفرما». مانده‌­ایم چه کنیم.

نقل قول

نوشته شده در philosophy, نقل قول by hypertramp در می 4th, 2008

اکنون در پی اگزیستانسیال شدن کنترل نشده پست قبلی، اجازه دهید همگی به احترام میگل د اونامونو از روی صندلی‌هایمان برخیزیم و این چند سطر را از کتابش ایستاده بخوانیم:

“چارهٔ رنج، در تن دادن به نا آگاهی نیست؛ در آگاه‌تر شدن و بیشتر رنج کشیدن است.

مرارت رنج تنها با بیشتر رنج کشیدن و والاتر کشیدن چاره می‌شود. جریحه روح را نباید تخدیر کرد؛ باید بر آن سرکه و نمک پاشید زیرا وقتی که بخوابی و احساس رنج نکنی دگر وجود نداری. آنچه مهم است وجود داشتن و زنده بودن است.

در برابر ابولهول هول‌انگیز درد، چشمانت را مبند بلکه در چشمانش خیره شو و بگذار تو را در کام فرو برد و با صد هزار دندان زهربار بجود و ببلعد. آنگاه پس از آنکه بلعیده شدی، شیرینی طعم رنج را خواهی دانست.”

The Questin of God

نوشته شده در gods' stuff, philosophy by hypertramp در می 2nd, 2008

دوستان!

در نهایت تاسف لازم است به عرض برسانم که

مسئله خدا، مهمتر از آنیست که بتوانیم آنرا به دست روحانیون بسپاریم.

این اساساً کاری نیست که بشود آنرا به کس دیگری سپرد حتی اگر صاحب بزرگترین فکر روی این سیاره باشد؛ چه رسد به آن قشری که محدودیت‌ها و کاستی‌های ذاتی و عرضی‌‌اش برای پرداختن به این مهم، بر کسی پوشیده نیست. هیچ گریزی وجود ندارد؛ نمی‌توان پشت سر کسی قایم شد و از این سنگین‌ترین بار شانه خالی کرد. آستین‌ها را بالا باید زد و به قیمت باختن کل زندگی، از میان تودهٔ متراکم خارها، راهی به سوی گل سرخ گشود. اگر هنوز ایمانی به گل برایت مانده باشد.

فرآیند

نوشته شده در evolution, gods' stuff, political crap by hypertramp در می 1st, 2008

عادت کرده‌ام اسلام را تماماً تا زمان حال (مثلاً زمان انقلاب اسلامی!) تبرئه کنم و بگویم که «اسلام» بسیار خوب چیزیست که «اینان» (مثلاً جنتی!) خرابش کرده­‌اند؛ در این آخرالزمانه دین خدا را فراخور نفع خویش تغییر داده­‌اند و پوستینی به قواره نامبارک خود از آن دوخته‌اند. و از این بابت عمیقاً تاسف بخورم.

غالباً اما فراموش میکنم که بشر و منجمله مسلمینِ دوست‌داشتنی همیشه همینگونه بوده اند، درحال “بدتر کردن” و در حال تغییر دادن! و چه بسا در اوائل تاریخ اسلام که شهوت امپراطوری‌سازی بسیار جدی‌­تر، و از قضا بسیار هم موفق‌­تر بوده، محتمل‌تر است در اسلام دست بردن و حتی متون مقدس را «اصلاحاتی» نمودن …

شاید هم باید پذیرفت که “بهتر کردن” و متکامل‌تر نمودن توصیفات بهتری برای این فرایند تاریخی باشند. علی‌رغم همه غرلند کردنهایمان، شخصاً مطمئن هستم اگر در شرایط دهه پنجاه قرار میگرفتم نسخه انقلابی اسلام را به مراتب به اسلام سنتی غیر انقلابیون ترجیح میدادم و همراه با تب چپ‌گرائی، اسلامم را در راه -یک انقلاب- تفسیر و تعبیر میکردم.

خدای ابراهیم

نوشته شده در gods' stuff, scorn by hypertramp در آوریل 29th, 2008

…ابراهيم در پاسخ قاضی شجاعانه گفت: “آخر بُتي كه حتی توان سخن گفتن و شهادت دادن را ندارد چگونه خداونديست؟”

با این حرف ولوله‌ای میان حضار افتاد. کلام ابراهیم جوان در آن دادگاه برای بعضی که ایمان ضعیف‌تری به خدایان محلی داشتند، کلام نغزی بود که تا مدتها آنرا در محافلشان می‌ستودند.

بعدها اما كه ابراهيمِ ميان‌سال و جاافتاده خداي خود را بر همگان عرضه ميكرد و مردمان را به پرستش او دعوت مي‌نمود، كسي اين حادثه را چندان به خاطر نمي‌آورد،… در غير اين صورت ممكن بود از ابراهيم بپرسد “اکنون مگر خداي تو سخن ميگويد؟ آيا مي‌توان سوالي از او پرسيد؟ او می‌تواند در دادگاه شهادت دهد؟”

خیانت

نوشته شده در I'm wondering ..., fictional, minimal by hypertramp در آوریل 27th, 2008

تمامش یک لحظه بود. همان لحظه که کل جهان دور سرش چرخید، نفسش بند آمد و چشمانش شاید سیاهی رفت. قطعاً وحشتناک ترین چیزی بود که تا آنروز حس کرده بود. در آن لحظه به ناگاه تنها شد. دلش به هم پیچید و تلخ ترین زهر جهان بر دل و زبانش چنگ اندخت.

او دیگر مطلقاً کسی را در این جهان نداشت و این چیزی است که انگار زمان را برای یک لحظه دردآور متوقف میکند. تلخی کشنده “خیانت شدن” بود که گلویش را سخت میفشرد. گرچه اصلاً صدای خودش را نمیشنید اما میدانست که دارد گریه میکند؛ اینبار اما نه برای کسی و یا بسوی کسی. برای تنهایی خود؛ گریه سوگوارانه مرد تنها در کوهپایه های بی انتهای تمام تاریخ.

نزدیکترین کس و تنها امید و پناهگاهش، همانی که تا لحظه ای قبل به آغوشش پناه میبرد، ناگهان به دشمنان پیوسته بود. ترسناکترین لحظه آن وقتیست که بفمی -پدر- به تو خیانت کرده است. تمامی آن دلداری ها همه دروغ و فریب بود. تله بود. پدرش به همراه دکتر، دست و پای کوچکش را گرفتند و درد سوزن در میان درد های دیگر گم شد…

این نخستین مواجه واقعی او با ژرفنای تنهایی بود. حتی تا ساعتی بعد که توی ماشین، آرام برای خودش گریه میکرد و پدر چیزهای بی‌ریطی درباره میکروبها و واکسن‌ها میگفت، داشت به این چیز جدید فکر میکرد. او واقعیتی را دیده بود که با نگرانی بغض‌آلودی حس میکرد باز هم آنرا خوهد دید.

گر چه هنوز نمیدانست سالها بعد این چیز هراسناک او را

…دگرگون خواهد کرد.

فرشته

نوشته شده در fictional, minimal by hypertramp در آوریل 27th, 2008

چه کسی داوطلب میشود به آن نوجوان خوش سیما که لباس پیش آهنگی به تن کرده و هنگام ویلون زدن چشمانش برق و شور زندگی دارد و وقتی میخندد انگار تمام فرشته ها با او میخندد، حقیقت را بگوید؟

که او فقط محصول تجاوز یک سرباز گمنام صرب به یک زن کروات است.

اینجا بچه مثبت ها هم به بهشت نمیروند

نوشته شده در Uncategorized by hypertramp در آوریل 26th, 2008

این را بخوانید تا کمی با هم بگرییم.

یک واقعیت

نوشته شده در I'm wondering ..., philosophy, scorn by hypertramp در آوریل 26th, 2008

برای اغلب آدمهای جهان، “آفریقا” و “ناپلئون” و “گنگستر” واقعیات مسلّمی هستند … درون قفسه dvd ها.